تبليغاتX
بهاره

نامه چهاردهم  :

 

بهاره مهربونم ، آرام وجودم   دوریت رو با تفکر عشق ابدیت بخودم  تحمل میکنم.

نازنینم هر لحظه و هر جا تو با منی ، من از روزی که رفتی مثل یک مجنون بی خانمان ، حیرون و سرگشته بودم ، هر لحظه بی تو آرزوی مرگ از خدا داشتم .

از 18 سپتامبر که زنگ زدی جون دوباره به من بخشیدی ، بهاره خوبم درست عینه اون روزهای قبل از عید سال 86 که تو ، توی کوچه و خیابون دلتنگه من بودی و برای دیدنم ، لحظه شماری میکردی و با SMS  های عاشقانه و پر مهرت قلب من و با محبت و عشقت بسمت خودت میکشوندی ، منهم الان درست همون حالت رو به تو دارم .

از صبح که بیدار میشم و میرم تو سایت تا شب که میام تو کمپ ، لحظه ای از یادت غافل نیستم ، از خدای بزرگ میخوام در هر شرایطی تو رو سالم و سلامت برای من حفظ کنه و به من برگردونه .

  اون روز مست عشق تو بودم  و فکر میکردم تو تا آخر دنیا کنارم میمونی ، امروز که به این عکس نگاه

میکنم  ، فقط یک آرزو در قلبم دارم و به خدا التماس میکنم تورو بهم برگردونه...

  بهاره خوبم ، نانازی من ،  دوری تو عشق نازنینم  ، اگه من و از پا در نیاره ، بی شک روحم رو به فرسایش میکشونه ، مهربونم  خواهش میکنم ، هر زمان این نامه رو خوندی ، خیالم رو از بایت اون تفکر اقامت و موندن در امریکا راحت کن ، به من بگو که جز کسری هیچ کس تا آخر عمر،  تو زندگیت نمی تونه وارد بشه حتی یه قیمت مرگ و زندگی هر دو مون .

به من بگو که هنوزم عاشق منی ، و هنوزم با اینکه ازم دوری همیشه فکرت پیش منه ...!

بگو عینه اون روزهای آخر سال 85 که در کنار هم عاشقانه ، روزگار سپری کردیم ، هنوزم عاشقانه انتظار در کنار من بودن رو میکشی ، درست مثل من ...!

بهره خوبم : تا نفس در سینه دارم ، دوست دارم و آرزوم تندرستی و بازگشتت پیش خودمه ...

 

                                                                               میپرستمت عشق من ...

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:27 توسط آرام


 محرمانه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0:19 توسط آرام


نامه دوازدهم   :

 

سلام  نازنینه مهربونم ، خدای متعال رو شکر میکنم  که بعد از این همه مدت صدای گرم و دلنشین تو رو از اونطرف آبها شندیم و انگار دوباره جون گرفتم .

دلم ، روحم ، جسمم ، همه وجودم با شنیدن صدات به پرواز در اومده ، نمی دونی الان 5 دقیقه از تماس تو  میگذره و من از فرط خوشحالی و گریه نمیتونم خودم رو کنترل کنم .

از این که گفتی یک سری آزمایشات نادرست بوده و وضعیت روحی و جسمی بهتری داری بینهایت خوشحالم .

امروز 18 سپتامبر ا گه همانطور که گفتی تا 7 روز دیگه بری نیویورک ، پس باید بین  25 سپتامبر تا اول اکتبر در نیویورک باشی ، خدا رو شکر میکنم که بالاخره داری میری تا به مداوا و بهبودی کامل دست پیدا کنی .

 

 بهاره خوبم  : اگه قرار باشه طی 6 ماه آینده تو نیویورک بمونی و طول مدت درمانت دو یا سه سال طول بکشه ، و بخواهی اقامت بگیری ، من از همین الان  ، برای بتو پیوستن تلاشم رو شروع میکنم .

خدا شاهده تو همین یک ماهه دق کردم ، دیگه تحمل دوری و انتظار ندارم  .

تو هر جا باشی ، خوشبختی منم اونجاست .

تمام تلاشم رو بکار میگرم تا بتونم برای همیشه و تا روزی که زنده ام  در کنارت باشم .

 

بهاره  عزیزم : گرفتن اقامت برای تو اونهم در امریکا کار ساده ای نیست ، از چه روشی میخواهی اقدام کنی و اقامت بگیری ؟ 

نکنه همون راهی رو که توسطش موفق به اخذ مجوز سفر به امریکا رو گرفتی، میخواهی ...!

یعنی پیشنهاد آشنایی و ازدواج از طرف یک شخص مقیم در ...؟

 یعنی درست فهمیدم  برای اخذ اقامت و موندن و مداوای بیماری ..نکنه میخواهی به عقد اون کسی در بیایی که داره با خودش انسانیت بخرج میده و میبرتت .... ؟؟؟

 

نه بهاره نکنه بخواهی این کارو بکنی  ؟

اگه این کارو بکنی بخدا قسم خودم رو میکشم .. به روح رسول الله قسم میخورم این کارو میکنم .

به تمام مقدسات سوگند ، به همون مکه ای که رفتی به خدای احد و واحد قسم اگه این کارو بکنی خودم رو میکشم ، اجازه نمی دم به هیج وجه دست به این کار بزنی ، هر کاری بتونم برای در کنارت بودن و در کنارت موندن میکنم ، اما این اجازه رو بهت نمیدم  ، میفهمی  ؟؟؟


نمی تونم قبول کنم همسر ، پاره تنم ، همدم و همنفسم  به عقد کس دیگه ای در بیاد  حتی برای تداوم مداوا و بهبود سلامتیت این مسئله برام قابل درک و قبول نیست .

 

برام صریح و روشن توضیح بده که نمی خواهی همچین کاری بکنی ...

از فکر این قضیه دارم خرد میشم .. خواهش میکنم بگو که چنین کاری نمی کنی ....

 

 

                                                          بیست و هفتم شهریور هشتادو شش

                                                            عسلویه          ساعت 17.20

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:31 توسط آرام


نامه یازدهم    :

 

 بهاره نازنینم ،  نمی دونم چطوری شروع کنم ، بغض راه گلوم و بسته .

تاب و توان تحملم به سر اومده ، هیچ کس من و نمی فهمه ، هیچ کس نمی دونه چه بغضی تو دلمه .

الان بیست و پنج روز تو رفتی ، و من توی این  مدت جزالتماس به خدا و درخواست سلامتیت و آرزوی این که بهم زنگ بزنی ، چیز دیگه ای در ذهنم نبوده .

دارم به پایان مرخصی ماهانه میرسم و بزودی باید برگردم عسلویه ، وقتی اومدم تهران امیدوار بودم توی این چند روز تو باهام تماس بگیری یا شماره تماست رو خانوادت بهم بدن ، اما متاسفانه همش افسوس خوردم و همش آه کشیدم ، هربارم به مامانت زنگ زدم  در کمال خونسردی بهم گفت : نگران نباش حالش خوبه ، نمیدونم مگه میشه یک مادر تا این حد نسبت به بیماری و دوری جگر گوشش خونسرد باشه ؟

 

بهارم ، بهاره آرامم  ، نازنینم :

نمیدونم تو چت شده که از وقتی رفتی حتی یک تماس با پسر نازت نگرفتی ، برام قابل باور نیست تو با اونهمه عشق و شورو حرارت که از خودت نشون میدادی ، با اونهمه علاقه وافر که نسبت به من ابراز میکردی ، حالا حتی بخودت اجازه ندی یک تماس با من بگیری ، من نمیتونم باور کنم یک بیماری این طور ما رو از هم جدا کنه ... ، خواهش میکنم  اجازه نده من به عشقت ، وفاداریت ، و دوست داشتنت حس بد پیدا کنم ، اجازه نده من نسبت به همسرم ، پاره وجودم ، کسی که در غم و شادی کنارم بوده  ، حس بی تفاوتی داشته باشم .

تو با تماس نگرفتنت داری من و دیونه میکنی ....!

آخه چرا ....؟

تا لحظه ای که کنار هم بودیم  ، دلداه هم بودیم ، بناگاه با رفتن بی خبرت من به فراموشیت سپرده شدم آخه چرا باید این طوری باشه ؟

 امیدوارم بتونی توضیح قانع کننده ای داشته باشی تا بتونم ببخشمت ...؟

 

من در اظصراب و تشویش ، دارم برمیگردم  عسلویه ، اما به لطف و کرامت خدا امیدوارم ، و ازش میخوام تو رو برام حفظ کنه ، سلامتی تو آرزوی قلبی منه ، و ازش میخوام بدلت الهام کنه تا یاد من کنی ...من برای شندین صدای و تماست لحظه هارو میشمارم  و چشم انتظارت هستم ....

 

 

                                                                              بیست و شش شهریور هشتادوشش

                                                                                                          تهران

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 20:10 توسط آرام |


نامه دهم  :

 بهاره نازنینم در اوج اندوه و غم دوریت و با امید به سلامتیت چشم انتظار

تماست هستم و  این قطعه رو بتو تقدیم میکنم ..

 

ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!

ای یاد گار روزهای خوب وشیرین !

مژگان ما چون برگ کاج زیر باران..

از اشگ ها گوهر نشان است ..

در پرده پرده چشم ما چون ابر خاموش..

اشکی نهان است ..

ای همزبان ، ای وصله تن !

ما امدیم از دشتها  از آسمانها..

از اوج دریا ها پریدیم..

تا عاقبت اینجا رسیدیم..

با من بمان شاید پس از این یکدیگر را...

هرگزندیدم ....

یک لحظه رخصت ده سرم را...

بر شانه ات بگذارم ای دوست !

تا بشنوی بانگ غریب های هایم..

من با تو ام   یا نه؟ نمی دانم کجایم!

من دانم و تو..

رنجی که در راه محبت ها کشیدیم..

تو دانی و من !

عمری که در صحرای محنت ها دویدیم ..

ای جان بیا با هم بگرییم..

شاید که دیگراز باغ های مهربانی گل نچیدیم..

ای جان بیا با هم بگرییم..

شاید پس از این یکدگر را هرگز ندیدیم..

این انجماد بغض را در سینه بشکن..

از شرم بگذر..

سر را بنه بر شانه ام چون سوگواران..

چشمان غمگینت چون ابر بهاران..

بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران..

آری بیا با هم بگرییم...بر یاد یاران ودیاران ..

ای همسخن ، ای همنفس ، ای دوست ،ای یار!

این لحظه تلخ وداع است..

در چشم ما فریاد غمگین جداییست..

فردا میان ما حصار وکوه ودریا ست..

با هم بگریییم باهم بمیریم..

آوخ ؛ عجب دردیست یاران را ندیدن..

رنج گرانیست  بار فراق نازنینان راکشیدن..

اما چه باید کرد ای یار؟

باید زجان بگذشتن وبر جان رسیدن ..

میلرزم از ترس...

ترسم که دیدار آخر باشد ای دوست !

ای همنشین ، ای همزبان ، ای وصله ی تن!

ای یادگار روزهای خوب و شیرین !

هنگام بدرود..

وقتی چو مرغان از کنار هم پریدیم..

وقتی بسوی آشیان ها پر کشیدیم..

دیگر ز فرداهای مبهم نا امیدیم..

شاید که زیر آسمان دیگر نماندیم ..

شاید که مردیم ...

شاید که دیگر با هم گل الفت نچیدیم ...

باید به کام دل بگرییم ..

شاید پس از این یکدگر را..

هرگز ندیدیم..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:35 توسط آرام


نامه نهم  :

 

دلم گرفته ، ساعتیه که دارم با خدامون رازو نیاز میکنم ، اشگهام نمیزاره باهات درددل کنم ، من و ببخش ...دلخوری از تو  امانم رو بریده ....

 

 

میشه هیچی رو ندید ، فقط نگاه کرد..

روزهای مقدس و خوب رو  فدا کرد..

 

اما عشق فریاد یک درد عمیقه..

لب های عشق رو نمیشه بی صدا کرد..

 

غربت صدای گریم درد بی تو بودنه..

بی صدا شکستنم ، صدای شعر های منه..

 

مثل خوشبختی تو دوری از من اما همیشه..

طعم گریه های تو تلخی حرفهای منه ...

 

من مصیبت و با رفتنت شناختم..

بجای ترانه ها ، مرثیه ساختم..

 

قصه هام غمنامه ای برای تو شد..

هر کلام من فقط صدای تو شد..

 

از منم به من تو نزدیک تری اما همیشه..

سردی دوری تو از تن من دور نمیشه..

 

درد این فاصله ها من و به فریاد میکشه..

توی خرمن سکوتم شعله های آتیشه..

 

                  

                  

                                       بیست و سوم شهریور هشتاد وشش

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 0:57 توسط آرام


نامه هشتم :

 

 خدا رو شکر ، بالاخره یک خبری از سلامت تو بدستم رسید .

امروز رسیدم تهران ،  بعد از بیست روز بیخبری زنگ زدم به مامانت ، ایشون فرمودند که دو روز پیش شما ، تماس گرفتید و خبر نسبتا" بهبودی خودتون رو اعلام فرمودید .

 کل صحبت من و مادرت  بعد از آنهمه التماس و خواهش بابت کسب خبر سلامتی تو در این مدت بیست روزه از مامان محترم  ، سر جم 50 ثانیه طول نکشید ، و ایشون یک سری فرمایش ها فرمودند که من چون در حال و هوای درستی نبودم ، اصلا نفهمیدم  در مورد چی صحبت میکنند .

 

از مامانت پرسیدم  بهش گفتید چرا به من زنگ نمیزنه ؟

ایشون فرمودند:  شما همش درگیر آزمایش و دکترو بیمارستان و ... بودید و اصلا فرصت تماس پیش نیومده ! نمی دونم شاید هم هیچ وقت این فرصت رو برای من نداشته باشی ! اما مهم نیست  من که این فرصت رو دارم ، و برای سلامتی و بهبودی تو از صمیم قلب دعا میکنم .

 

 اگه روزی در آستانه مرگم قرار بگیرم ، اول برای سلامتی تو و بهبود احوالت به درگاه خدای متعال دعا میکنم بعد با حضرت عزرائیل وارد مذاکره میشم .

 

از خوشحالی تماس تو با مامانت ، که بعد از 2 روز من در جریان قرار گرفتم ، داشتم بال در میآوردم ، خبر بهتر شدنت و بهبود وضعیتت نسبت به زمانی که تهران بودی من و واداشت  2 رکعت نماز شکر بجا بیارم .

 

سر نماز بی اختیار اشگ از گونه هام جاری شد ، نتونستم با آرامش و اطمینان قلبی  نمازم رو سلام بدم ، ناگهان بخودم اومدم دیدیم سجاده نمازم دارند از رطوبت اشکهام حسابی خیش میشن . خدا رو شکر کردم و  بلند شدم .

 

میدونی من همیشه از اینکه کسی رو عاشقانه دوست داشته باشم  یا به حد پرستش عاشقانه در کنارش باشم ، و اون آدم نتونه یا نخواد من و همون طور که من اون رو میخوام ، دوست داشته باشه  ، شدیدا" واهمه داشتم . ولی وقتی تو اومدی این واهمه و تردید رو کم کم از من گرفتی و عشقت در تارو پود دلم ریشه زد ، کم کم احساس کردم ، میتونم همون طور که دوسم داری دوستت داشته باشم .

 

یواش یواش ، دل دادم ، تردید رو کنار گذاشتم ، خودت هم معترف بودی که این تردید از روز اول در من بوده ،و بخاطر تو از بین رفت ، اما حالا که من در اوج یقین و موهبت عشق توام چرا تو باید تنهام بذاری؟

 

چرا نباید حالا که میدونم بهتر شدی و تا حدودی بهبود پیدا کردی ، بازم از تماس با من خود داری کنی؟

چرا باید من چشم انتظارت بمونم ، اونهم این همه مدت و آقای دکی از چندو چون رفتن تا مداوا و اقامتت با خبر باشه ؟

 گاهی حس میکنم  این ها همه انتقامی بود که مامانت بابت اون حرف هاداره ازمن میگیره ..!

با اظهار بی اطلاعی من و در اوج بی خبری و دلواپسی و تشویش نگهداشتند ، شما هم که با پیدایش مبحث دپرسیون و افسردگی مزمن بهار تا پاییز سالانه خودتون ، کوچکترین توجهی به دل دردمند و عاشقم نکردی ؟...!

اما من پشیمون نیستم ، بابت تردیدم در ابتدای عشق تو طاوان سختی رو دارم پس میدم . نمی دونم این بحران کی تموم میشه ؟ نمیدونم تو واقعا" کی دلت واسم تنگ میشه و باهام تماس میگیری ؟ اما آنچه مطمئنم میکنه و من هر لحظه به عشق تو راسخ تر و امیدوار تر میکنه ، همون دوست داشتن های صادقانه تو بوده ،همون در طبق اخلاص قرار دادن احساست نسبت به من بوده و اطمینان دارم تو همین روزها با یک تماس پر مهر و محبتت مثل روهای سرد زمستون 85 که صبح ها هر دو در مسیر رفتن به شرکت بودیم و من پشت تلفن با شندیدن صدای پر مهرت و گوش کردن به توصیه های مدبرانه و بهداشتی پزشکی تو قند تو دلم آب میشد ، من و از نگرانی و دلمردگی و تشویش نجات میدی .. من اطمینان دارم  نانازم .....

 

پسر نازت بی صبرانه چشم براهته ....

                                                                          

                                                                                بیست یکم شهریور هشتادو شش تهران

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:6 توسط آرام


نامه هفتم :

امشب بیستم  شهریور و هفدهمین شب تنهایی من است ، هفده شب دارم  با خدای خودم راز و نیاز میکنم ، و التماس کنان در خواست دریافت خبری از سلامتی تو، اما افسوس از خود تو  ....

 

اما ظاهرا( دکی جون) مقرب تر از من بوده در پیش درگاهتون ، چرا که با سماجتهای مکرر و تماس های پی در پی من ، بناچار اقرار فرمودند : شما در ابوظبی هستید ، و با توجه به استفاده از داروها و محیط جدید مداوا حالتون از زمانی که ایران بودید  خیلی یهتر شده (خدا رو شکر ).

 

نمیدونم ..!  چرا  تا این حد برات غریبه  بودم ؟

تو  حتی موقع رفتن یک خداحافظی تلفنی هم نکردی !

یعنی من  لایق نبودم ؟ منی که  اون همه عشق و احساس رو به پات ریختم  . 

تو مقصد رو دبی ، بیمارستان ایرانیان اعلام کردی ، بعد سر از ابوظبی در آوردی ...!

تو صداقت ، وفاداری طلب کردی  و منم از همه چیزم برات مایه گذاشتم ، پس این دوز و کلک بازی ها چیه ؟؟؟

مسئله امنیتی و نداشتن تلفن ثابت و این خزعولات کدومه ؟

یعنی تو در این هفده روز رو به موت بودی ، که نتونستی یک تماس با من بگیری ، پس چطوری تو این مدت دو بار با خانواده تماس گرفتی که مادرت اظهار بی اطلاعی میکنه و بهناز یا دکی جون برگرده بگه تا حالا 2 بار تماس گرفته ....(خانمی که جواب تلفن رو داده گفته خواهرشم، که صد البته همون آدمهای دور بر دکی جون بوده)

 

اصلا" به ذهن گرامیتون خطور کرده توی این مدت بی خبری من بدبخت  تو این بیابون بی آب و علف چی داره  بهم میگذره ؟ با غم دوریت چطوری باید سر کنم ؟ روزی چند بار به درگاه خدا زار بزنم و طلب سلامتی و کسب خبری از احوالت کنم .

راستی ، واقعا" اگه حالت بهتره بر اساس گفته های اقوام و دوستان ، و تا حدودی مشکلاتت بر طرف شده به قول مامان محترمتون ، پس چرا سراغ من مادر مرده رو نگرفتی  ؟ چرا یک تماس با من نمیگیری و من رو از این همه تشویش و نگرانی نجات نمی دی ؟ مگه من همون عشق آرامش دهنده زندگیت نبودم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

 

 نمیدونم همه این رفتارها و اعمال تو داره بشدت من و دیوانه میکنه ، خدا کنه که من در اشتباه باشم ، اما گمون کنم اشتباهی در کار نیست ! چرا که، اون چیزی که میبینم میتونم باور کنم .

من و از این آشفتگی نجات بده ...

به حرمت نون و نمکی که باهم خوردیم ...

و به حرمت لحظه های پر از آرامشی که در کنار هم آسائیدیم ...

 منو از این مرداب بیخبری و تشویش نجات بده ...

چشم انتظارت میمونم ......

 

 

بیستم شهریور 86

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:2 توسط آرام |


کاملا محرمانه !

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:17 توسط آرام


نامه پنجم :

روزها و ماه‌ها از پيِ هم مي‌گذرند

 

دي ........................

 

بهمن ......................

 

 اسفند .....................

 

نزديك می شوم به دورترين خاطره از تو

 

شبی که برای اولین بار در فرودگاه مهرآباد

 

با یک دسته گل مصنوعی ،

 

برای دیدنم سراسیمه خود را

 

 به تهران رساندی

 

کسی چه می داند

 

شاید سفره هفت سین

 

یا دعای آشنایی

 

خیال های من  را به آسمان برده بود

 

تا امروز  روحم در کنار تو باشد...

 

                                               ۱۴ شهریور ۸۶

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:49 توسط آرام |


نامه چهارم :

 

چقدر دنبالت گشتم   و از تو هیچ خبری نبود...!

سرم سرگیجه می رود...!

نفس هایم رو به آخراست...!

این آفتابگردان کوچک فقط نگاهت را می خواهد...!

اما دریغ از قطره ای!

یادت نبود قبل رفتنت بگویی ،

 زمستان دلت « قطبی » است؟؟؟؟

شعری نسراییده ام تا برایم ،

اشکی هدر دهی!

لبخند های رنگ پریده ام را

به آسمان خاکستری  این شهر پر فریب ،

تا مرگ لاله ها ،

فروخته ام...

ضرباهنگی در رگم نیست تا

وحشت تنهایی ام را ببلعد!

دستی نیست تا دستهای سردم را امید

نوشتن دهد...!

سراب غفلتم را امروز ، بیداریم ،

هیهات می کند...

دخترک عروسک خواه دیروز ،

امروز زنی از قبیله تاریکی است ،

که هر نفس ماه را می کُشد تا ،

شاهد گریه هاش نباشد.

وجدان ترس آلودت را برایم برهنه کن!

بگذار در شیار خنده های جاهلانه ات تورا بیشتر ببارم!

بوی تند فضاحت این سردرگمی ،

لبهای بی بوسه ای که بارها تورا طلب می کرد ،

همه و همه

تنها دارایی این نفسهای سرکش من است!

تو ، تاریک مباش!

هنوز ماه به شعرت سَرَک می کشد...

تورا چه ربط به غربت؟؟؟

اینجا ، مردی هست ،

که تا همیشه در انگیزش ترانه ای می سوزد...!

 

                                                                                        1۳ شهریور 86

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 23:24 توسط آرام |


نامه سوم

 

بهاره خوبم  ، خوشبختی ، نامه ای نیست  که یکروز نامه رسان زنگ درب خانه رابزند  و آن را  بدستهای منتظر تو بسپارد .

خوشبختی  بسان  عروسکی ساختنیست ، آن هم  از جنس عشق و ایمان  و تو  این عروسک را چه استادانه ساختی و بمن هدیه کردی ، زندگی بدون روزهای بد  نمی شود. بدون روز های اشک و درد و خشم و غم . اما روزهای بد همچون برگهای پاییزی ، باور کن شتابان فرو میریزند ،و در زیر پاهای تو اگر بخواهی استخوان میشکنند .

 

عزیز نازنینم :

برگ های پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن  به مفهوم درخت ، و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت ، سهمی از یاد نرفتنی دارند .

 

مهربانم : امشب یک هفته از رفتن تو میگذرد ، هفت شب از پر کشیدن تو  ، هفت  شب تنهایی مفرط توام با اشگ و آه واندوه  برای من و هفت شب دوری از عشقی که تو برایم ساختی .

 

 دراین هفت شب ، هر شب با مامان در تماس بودم ، گمان میکردم او خبری یا پیغامی از تو برایم به ارمغان پیشکش کند ، اما افسوس  که با کمال خونسردی به من گفت بد بدلت راه نده منم خبری ازش ندارم .مگه میشه مادر آدم یک هفته هیچ خبری از فرزند سخت مریض و افسرده اش نداشته باشه ..

مگه امکان داره با اون وضعیت و حال روحی که تو داری ، از ایران بری منزل آشنایی در فلان جا  و نه تماسی ، نه خبری ، حتی برای مادر که تو زندگی عزیز ترینه ، حالا من به کنار  ..

 

سیل اشگ توان نوشتنم را طاق کرده و تحملم را افزون ، نمی دونم چطور میخواهی بعدها برایم جوابی قانع کننده توام با رضایت خاطر ارائه کنی ...

 

 

 

  رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم   ..                

            بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم ..

                  یاد من نبودی اما من بیاد تو شکستم ..  

                       غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم..

                                 هم ترانه یاد من باش ، بی بهانه یاد من باش..    

                                            وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش ..

                                                  اگه دوری اگه نیستی ، نفس فریاد من باش  ..           

                                                                   تا ابد تا ته دنیا تا همیشه یاد من باش ..

 

 

                                                                                                      دهم شهریور 86

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:52 توسط آرام |


 

نامه دوم

 

بهاره خوبم  ،  نازنین وجودم ، امروز سومین روز  رفتن تست و انگار سومین روز مرگ من ..

سومین روزی که تو  رفتی و هیچ خبری ، تماسی ، حتی کوچکترین نشانه ای از تو  ندارم ..

 

مهربانم  ، گویی سه روز است که مرا در گور بگذاشته اند ، و من در گور سرد و نمور و تاریکم انتظار آمدنت را میکشم ..

 

خوب من : زندگی ام  بی تو ،گویی دچار نوعی تزلزل و بنوعی افول گردیده ، هیچ گاه در طول عمرم این چنین احساس یاس و نا امیدی نکرده بودم ، و تا این لحظه هیج گاه خود را این چنین تنها نیافته بودم .

 

مراسم شب سوم مرگ روحم و نکبت تنهاییم که در آن  هیچ کس بر مزار من مادر مرده نه ،می نگرد و نه میگرید ، در اوج تنهایی و بی کسی در قبرستان  سرد و خالی دلم بی تو طی شد ، و من با آشفتگی بی صبرانه در انتظار خبری از تو  در حال جان کندن  هستم  ..

 

نانازی من : پسر نازت  از دوری و بی خبری تو  حالی بس منقلب و مزاجی بس متهوع و ادراکی رو به افول دارد ، گویی درد و رنج و مشکلات بیماری تو در من نیز بیکباره  تشدید گردیده .

 

اکنون میفهمم  درد های تو را ، بی حوصلگی و افسردگی های تورا ، رنجها و مرارت های تورا ، و تو  وای که چه صبور بودی و چه با وقار متحمل این همه درد و رنج و عذاب و من چه بی طاقت و بی حوصله چون طفلی بیمار که چشمانش را بدرب اتاق دوخته تا مام از راه برسد و تیمار داریش کند ..

 

در حسرت شنیدن صدایت ، یا خبری از احوالت ، یتیمانه چشم به صدای زنگ تلفن دوخته ام ، همچون کودکی یتیم که برای شنیدن صدای پای مادرش از پشت درب گوش ها  را تیز میکند ..

 

بهاره عزیزم : گویی دیگر هیچ نمی شنوم ، هیچ نمیبینم ، و هیچ درک نمی کنم تا زمانی که صدایت کلام  جان بخش و روح نوازت مرا از این بحران برهاند ..

 

تو را من  چشم در راهم ..

صدا کن مرا از آنسوی آبها ، از آنسوی مرز ها ..

طاقت دوریت در من نیست ، گویی روح و روانم را در هاونی بس فولادی میکوبند ..

 

تو را من چشم در راهم ..

    تو را  من چشم در راهم ..

           تو را من چشم در راهم ..

 

                                                                            تهران  ۵ شهریور 86

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:24 توسط آرام |


سلام

یک سلام  پر از تلخی و اندوه  ، یک  سلام از کسی که  تو عاشقش بودی و تنهاش گذاشتی .

سلام  به تو که عاشقانه  وجود پر مهرتو  قطره قطره در جانم  ریختی و من و عاشق خودت کردی .

 

بهاره  مهربانم  :

تصور نمیکردم  از من،  که تمام عشق و هستی بهاره بودم  ، وقت رفتن حتی خداحافظی نکنی ..

انتظار زیادی بود شندین  صدات فبل از این که از پیشم بری .. روزی که رفتی بندر بدون خبر ، همه توان خودم  رو  برای مشایعتت برای همراهی کردنت بکار گرفتم تا پیش از رفتن  برای چند ساعت  هم که  شده  سیر نگاهت کنم ، اما افسوس ....

 

این  فرصت رو بهم  ندادی ، با تمام  عشق و علاقه ای که بهت دارم  ، باور این کار برای مشکل بود اما به خودم  قبولوندم که حالت  مساعد نیست  ، من نباید ازت  انتظار داشته باشم .اما من و ببخش باورش خیلی مشکله که ادمی که 25 ساعت از 24 ساعت شبانه روز ادعای عشق و عاشقی داره و تا دم مرگ دلش میخواد عشقش کنارش باشه ! بره و حتی یک تماسم نگیره ...

اما سفرت  به دبی هم مثل رفتن  از تهران بی صدا و  بی خبر انجام شد .

من اونقدر غریبه  بودم  که حتی یک خبر بهم ندادی ، یک اس ام اس نا قابل ،...

آدم ها خیلی زود  از آدم ها فاصله میگیرن  حالا به هر دلیلی (بیماری ، درد، تنهایی ...) اما من نا امید نیستم  ، با خدای متعال پیمان بستم  ، سلامتی تو رو  ازش خواستم  ، اون منو نا امید نمی کنه  مطمئنم .

 

بهاره  خوبم :

نمی دونم  کی این  نامه را  میخونی اما ، میدونم  که میدونی از دوری تو  مثل دیوانه زنجیر گسیخته ای هستم  که  از همه کس و همه چیز دوری میکنه .. تا صدات رو  نشنوم آروم و قرار ندارم ، ازت میخوام  به مجرد خوندن این نامه باهام تماس بگیری .

ازت خواستم  مبایلت رو با خودت ببری  این تنها وسیله ارتباطی من و تو در دبی بود ،

نمی دونم چرا  با نبردنش من و در تنهایی محض و سراسیمه گی انتظار قرار دادی .

شاید اصلا من اهمیتی نداشتم که  بخوای به خواستم عمل کنی .

یا شاید مسئله به قول مامانت خرج اضافی بود که ترجیح دادی من تو حالت انتظارو سردر گمی عدم تماس و بی خبری بمونم  ولی هزینه ای برای کسی که جونش رو کف دستش گرفته و  سلامتی تو رو  ملتمسانه از خدای متعال می طلبه ، متحمل نشی . ولی با شخصیتی که من از تو  شناختم  این عمل بعیده .

نمی دونم  .. خواهش میکنم در باره این مسئله توضیح شفافی  بده تا منم قانع شم .

باور رفتن بی خدا حافظی تو داره خردم  میکنه ... من و از این  عذاب نجات بده  ..

 

بهاره نانازم :

 امشب شنبه  3 شهریور 86 اولین شبی است که تو رفتی  و من در حالیکه نمی تونم اشک روی گونه هام رو کنترل کنم این نامه را برات مینویسم .

 امشب بعد از 9 ماه آشنایی و عشق و زندگی در کنار هم  توام با احساس لحظه به لحظه بودنت در کنارم  احساس میکنم  خیلی تنهام  مثل بچه یتیمی که از غم دوری مادر زار میزنه  تاب و توان کنترل اشکهام  رو ندارم . براستی تو در این مدت همسرم نبودی مثل مادری که با عشق مادرانه کودکش رو ترو خشک میکنه  از من مواظبت کردی و خیلی چیزا یادم دادی که تو این 35 سال عمرم یاد نداشتم . تو یگانه مهربان دوست داشتنی زندگی منی و از صمیم قلبم  از خدا میخوام تو رو  سالم به من برگردونه .

بهاره نازنینم :

خیلی بی تابم ، خیلی آشفته و پریشانم ، تمنا میکنم هر چه سریع تر باهام تماس بگیرو من و از حالت با خبر کن . بی صبرانه انتظار تماس تو رو دارم ...

                                                 

                                                                                             تهران ،   سوم شهریور 86

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:56 توسط آرام |