خدایا کمکم کن
تا خودم رو پیدا کنم...
بهار عزیزم :
از صبح تا حالا دارم سعی میکنم که یه مطلب خاص بنویسم, دلم میخواست برای یه آدم خاص (تو) یه مطلب خاص می نوشتم, ولی دورغ چرا هر چی فکر کردم هیچ آدم خاصی پیدا نکردم که بخوام براش یه مطلب خاص بنویسم, بعدش گفتم اصلا چرا باید بنویسم؟ خیلی چیزها رو نباید نوشت .. باید اونها برای همیشه برای خودت نگه داری.. بعضی از آدمها هم نباید بدونن که تو چه احساسی نسبت بهشون داری...
اینها روهمینطوری نمیگم .. شاگردی کردم تا یاد گرفتم...!
میدونی چیه؟ اصلا یه جورایی هنگ کردم.. از بس فکرهای مختلف در مورد آدمهای مختلف که اطراف تو هستن، توی کله ام میچرخن, دیگه خودم نمیدونم از دست کی ناراحتم و از دست کی ناراحت نیستم, کدومشون رو دوست دارم و کدومشون رو دوست ندارم... ! ولی فقط از یه چیز مطمئن هستم میدونم با همه این آدمهای که تو اطراف تو هستن ولی تو باز تنهایی چون منو کنار خودت نداری .
میدونی؟؟وقتی ناراحتی ، یعنی تو یه چیزی، باز به خودت راست گفتی(این نظر شخصیمه )
. وقتی غمگینی یعنی یه نفر که برات مهم بوده کاری رو کرده که نباید می کرده!!!
و یایک نفر که برات مهم بوده کاری رو که باید می کرده، نکرده....
می شه هم به روی خودت نیاری و تموم بار این غم رو بندازی گردن همون نفر دیگه!!!...
آهان راستی؟؟
یه تجربه تلخ بهم ثابت کرد که هیچ قولی دائمی و قابل اعتماد نیست ، چه قولهایی که به خودمون می دیم ، چه اونهای که به دیگران می دیم.
با این حال قولهای زنانه باور پذیر تره ، چون یک زن با قلبش تعهد می ده اما یک مرد با عقل و منطقش اما تو با چیت به من قول دادی ؟
حرفهای قشنگی که از بطن قلبت بود ومن و به دوست داشتن های عاشقانت سوق میداد ، یا واقعیت زندگی که برام مثل یک باور بود و تو این باور رو از عمق ذهن روشنت بیرون کشیدی و به من دادی؟
میدونی :
*چرا نمی فهمی! باید بلندتر گام برداری، اینطوری هیچ وقت بهم نمی رسیم!
*بهم گفتی:احتیاط کن... دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است....
ولی من مطمئن نیستم؛ خیلی وقتها دیر رسیدن درست به اندازه هرگز نرسیدن بی فایده ست.
مگه نه؟؟؟
*تنها آنکسی که روحم را بر انگیخته باشد ، می تواند جسمم را بر انگیزد. (ویل دورانت)
(من هنوز پیداش نکردم...شایدم پیداش کردمو از دستش دادم و نمی خوام باورکنم!!!!)
اما از یه موضوعی کاملا مطمئنم...دیگه تا آخر عمرم عاشق نمیشم!!!
چون تجربه بهم ثابت کرد هیچ کس لیاقت عشق پاکم رو نداره حتی اونی که ماهها ادعای
عاشق بودنم رو داشت . به قول قمیشی :
هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود
ادعای هر رفاقت ، واسه من چه زود گذر بود
هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد
اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
''ما یک بوسه را به خاطر می سپاریم و به آن فکر می کنیم، آنها یک بوسه را آسانی فراموش می کنند. تا وقتی ما یادمان می ماند و آنها یادشان می رود.... به نظر می رسد هیچ گاه بهم نزدیک نمی شویم. "(اوربانا فالاچی)
در تاریکی از تو جدا شدم.
نه! ساده نشو!
بین دو تاریکی
هیچ نوری نبود ، حتی از قلب به ظاهر عاشق تو ...
چه آدمهایی که بر صفحه مکرر روزهام
نقطه گذاشتند
نقطه هایی که هرگز پاک نشدند
اما به سبب حضورشان
هیچ اتفاق مهمی نیفتاد،
الا اینکه تو رو با حرفهای پوچ و ابلهانه ازمن جدا کردند !!!
دیشب داشتم فکر میکردم:چرا اونها اینطوری اند؟
لعنت به همشون!!!!
آدم هایی که دیوونه خطاب می شن...
دنیای خودشونو می سازن و در همون دنیا هم زندگی می کنن و در همان هم از دنیا می رن...
می خوام دیوونه باشم.
دنیای خودمو می خوام...
دنیایی که توی اون نیازی وجود نداشته باشه... تا یکی مثل تو بیاد و دست رو نیاز هام بذاره ..
و با احساس دوست داشتن چشم عقل و منطقم رو کور کنه .
*میدونی؟؟...می خوام یه چیزی بگم!!!
اصلاً خود ِ من کیهِ؟ چیهِ؟ خودمم نمی دونم... اونوقت کلی آدم هستن که می گن من رو می شناسن... خنده دار نیست؟ هر روز توی خودم چیز جدیدی پیدا می کنم که یه عمر نهان بوده و تازه فضا رو برای آشکار شدن مستعد دیده و آشکار شده و دیگران می گن من رو می شناسن! من خودم خودم رو نمی شناسم!!!
اکثر اوقات احساسات آدم با هم در تضاده...
مثلا وقتی حال نوشتن نداره...احساس میکنه حتما بقیه باید بدونن چرا نمی نویسه....
یا اینکه وقتی یه نفر و دوست داره ...احساس میکنه داره اون آدمو از دست میده....
یا وقتی یه جای بلندی رو میبینه احساس میکنه میخواد از اون بالا بپره پایین...اما از طرفی از بلندی میترسه....
یا وقتی با یه آدم نفهم داره سر مسائل بدیهی چونه میزنه اونم خیلی محترمانه....احساس میکنه چقده خوب میشه که یه کتک جانانه هم نثار یارو کنه....
اینجور احساسات زندگی همه آدما رو به فاک داده...
الان دقیقا از اون وقتاییه که دوست دارم درباره خودم فکر کنم...
که چیزهایی هست که باید برات بنویسم و احساس میکنم نباید نوشت..
میدونی...من یه حس مزخرف دارم...از آدما بدم اومده...از دنیای اطرافم بدم اومده...از وجب به وجب این خاک بدم اومده...از هر چی آدم که داره این جامعه رو با عقاید خودخواهانش به لجن میکشه بدم اومده و تو میدونی منظورم کیه ! ..ازاین همه لاپوشونی و پنهان کاری و دقل بازی و کثافت کاری بدم اومده...از انسان بودنم...از ایرونی بودنم بیزار شدم...من حتی از جنسیت!!! خودمم...از اینکه یه مردم... بدم اومده....!نمیگم خیلی آرمانی فکر می کنم...اما تا همین 2 ماه پیش فکر نمیکردم به فاصله یه ساعت و نیم از خونه شیک و قشنگ منم میتونه جایی باشه که آدم بودن زیر سوال میره!!!.یه جایی که آدم بودنو خرید و فروش میکنن...شلاق این حقیقت تا مغز استخونمو سوزونده.... اما هنوز تصویر چشمهای غم زده تو در آخرین دیدارمون از جلوی چشمام کنار نمی ره! تصویر اون نگاه عجیب تو تاریکی خیابون قصر الدشت سر کوچه اسلامی ، در مورد سفرت که ممکنه هیچ برگشتی نداشته باشه ، و من احمق از بس دوستت داشتم و دارم ، درک نمیکردم که تو با زبون بی زبونی برای همیشه میخوای ترکم کنی .
...تصویر اون حرفهاته که داره تنمو میلرزونه!!!
با هر کدوم از این تصویرها.... غمی تو دلم لونه می کنه که نگو و نپرس ...
غمی که تا به امروز تجربه اش نکرده م...
غمی که نمی دونم از چه جنسیه...
خطرناک ترین آدمها اونایی هستن که هم ترسو هستن و هم شجاع! درست مثل من.... من یه روز کله خر و شجاع هستم و یه روز ترسو! هر روز هم چوب یکی از این دو تا رو می خورم.....
حالم اصلا خوب نیس!!...از این همه بوی تعفن کجا باید فرار کرد؟؟
تمام حرفها که می زنم...
تمام راههایی که می روم...
تمام خنده هایت که فکر می کنم...
تمام غصه هایی که گریه می کنم...
بی جواب مانده اند!
فقط بگو چرا..؟
چرا؟
چرا ؟
برای تو که من و در غم تنهایی هام . تنها تر گذاشتی ..
این نامه که پیک آشناییست
پیغامبر غم جداییست
این نامه، نوای جان خسته است
خود آیینه دلی شکست است
غمنامه روزگار درد است
خونین اثری ز اشک مرد است
این نامه ز من به نازنینی
از دلشده ای به دلنشینی
بر آنکه گل و بهاره من بود
مهتاب شبان تار من بود
یعنی به تو ای بهین ستاره
بر گوش فلک چو گوشواره
من بوی تو را ز گل شنیدم
رخسار تو را به ماه دیدم
موی تو بنفشه بر چمن داد
روی تو صفای گل به من داد
از من به تو ای سفر گزیده !
ای از همه عاشقان بریده !
ای همسفر شبانه من
وی یاد تو عطر خانه من
ای همدم مشفق و ستوده !
وی طاقت من ز تن ربوده !
یک روح و دو تن حکایت ماست
دو خواندن ما حدیث بی جاست
تو روح مرا بجان خریده
من جان تو را به بر کشیده
تو در بر من به پا ستاده
من در ره تو به سر فتاده
در هر نفسم نوای زاریست
در رگ رگ من غم تو جاریست
دارم دلکی به عشق بسته
اما چه دلی ؟ دلی شکسته
من درد تو را به جان خریده
جانیست مرا به لب رسیده
با یارم و بی خبر ز غیرم
من عاشق عاقبت بخیرم
از بس ز غمت ستم کشیدم
بر هستی خود قلم کشیدم
من رنج فراق دیده بودم
افسانه غم شنیده بودم
اما غم تو روان گداز است
دردیست که قصه اش درازست
هر شب ز درخشش ستاره
آید به دلم غمی دوباره
با خویش به گفتگو درآیم
غمنامه عاشقی سرایم
گویم که: خوشا زمان دیدار
شد بی تو جهان غم پدیدار
ای وای کبوتران رمیدند
از خانه یکی یکی پریدند
دانم که بلا بود محبت
خود درد ودوا بود محبت
یک روز،چراغ دل فروزد
یک روز دل جهان بسوزد
عشق تو به من محبت آموخت
اما به فراق جان من سوخت
با نام وفا بخود بلرزم
آخر چه کنم ؟که مهرورزم
در رگ رگ من نوای عشق است
این نیم نفس برای عشق است
هر دم که قلم به دست گیرم
یاد تو برآید از ضمیرم
چون دست برم به سوی خامه
هر نامه شود فراقنامه
در خط و مرکبم دویده
اشکی که بنامه ام چکیده
این نامه و این قلم بهانه است
هر گوشه روم ز تو نشانه است
هر جا که نگاه من فتاده
روح تو برابرم ستاده
چون پای نهم به صحن خانه
یاد تو کنم به هر بهانه
در هر قدمی مرا درنگ است
گوشم به امید بانگ زنگ است
چون نغمه زنگ در برآمد
گفتم که امیدم از در آمد
هر نامه ز نامه بر گرفتم
از لذت نامه پر گرفتم
یک عمر گذشت واز تو دورم
من زنده در میان گورم
شب ها منم وسکوت سردی
پروانه وشمع وبزم دردی
راه تو بسوی خانه بستست
پل های میان ما شکستست
آن کوه که در میانه برجاست
دیوار بلند آرزو هاست
ای طوطی از قفس پریده
پا از همه عاشقان کشیده
چون مرغ ز جمع ما پریدی
بر خود غم زندگی خریدی
تو گر چه به جمع ما نبودی
یک لحظه ز ما جدا نبودی
هر جا که دلم اسیر غم بود
روح من وتو کنار هم بود
ای واژه عشق ودل ربودن !
وی معنی عاشقانه بودن
هر بار که یادی از سفر شد
مژگان من از سر شک ، تر شد
گفتم ،که امیدم از درآمد
زان پیش که عمر من سر آید
چون عمر بگیرمت در آغوش
تا آنکه شود غمم فراموش
چنگی بزنم به تار مویت
گل هدیه برم ز باغ رویت
گویم که غمت به ما چه ها کرد
در غربت زندگی رها کرد
افسوس که این خیال خام است
دیدار تو بر دلم حرام است
گفتم سخنی که جان در اونیست
دیدار تو هم جز آرزو نیست
پیچیده در این سرا سرایت
آوای بلند خنده هایت
زان روز خزان که یار ما رفت
یک عمر زکف بهار ما رفت
گیرم که بهار دیگر امد
صد باغ وبهار از در آید
با غمزدگی بهار تلخ است
شیرینی روزگار تلخست
گاهی زخیال ، کام گیرم
تا ز غمت انتقام گیرم
در شهر خیال پر گشایم
تا آنکه بدیدن تو آیم
گویم که اگرسفر گزینم
وز لطف خدا تورا ببینم
بیم است مرا ز دل طپیدن
در مرحله بهم رسیدن
از بسکه زشوق،بی قرارم
ترسم که زبوسه ،جان سپارم
افسوس که این همه خیال است
زاییده دوره ملال است
گاهی که ز غم نمی شکیبم
خود را به فسانه می فریبم
راهی به جهان تازه جویم
با یاد تو ای ترانه گویم :
جسم تو اگر ز من جدا شد
وین غمزدگی نصیب ما شد
جان من وتو ز هم جدا نیست
اندوه فراق سهم مانیست
گر از دگران گسسته ام من
کی از تو جدا نشسته ام من؟
هر لحظه تو در کنار مایی
شیرینی روزگار مایی
هر برگ به ارتعاش آید
گویم که صدای پایش آید
چون برگ خورد به پشت شیشه
یاد تو کنم به دل همیشه
ای یاد تو شمع خانه من
وی نام تو در ترانه من
غم میخورم وز غصه شادم
غم،عشق تو اورد به یادم
غم ، از دل عاشقان جدا نیست
غم ، حاصل عشق و مهربانیست
من با غم عاشقانه ، شادم
دل در غم عاشقی نهادم
غم از دل من اگر جدا بود
این شور به شعر من کجا بود ؟
نامه خوبت ای عزیز بوی بهار میدهد
از تو اگر رسد خبر بوی بهار میدهد
تاکه رسم به نامه ات بوسه زنم به نام تو
نام تو بر لبم بوی بهار میدهد
تار لطیف موی تو همره نامه دیده ام
نامه ی تو ز هر نظر بوی بهار میدهد
شب همه شب به عشرتم تاکه سپیده سرزند
یاد تو در دل سحر بوی بهار میدهد
تاکه به کوچه میروم همره یادهای تو
حال وهوای هر گذر بوی بهار میدهد
جان به فدای نامه بر گر زتو مژده آورد
زان که زدوست یک خبر بوی بهار میدهد
چون زتو سر کنم سخن گل بدمد ز شعر من
نیست عجب گراین اثر بوی بهار میدهد
دیده به ره نهاده ام تا زتو نامه ای رسد
نامه خوبت ای عزیز بوی بهار میدهد
بوی تو را نسیم سحر میدهد به من
یک نامه از تو حال دگر میدهد به من
هر شب در آرزوی تو پرواز میکنم
پروانه خیال تو پر میدهد به من
ما را ز راه دور به آغوش خوانده ای
خود مژده تو ، شوق سفر میدهد به من
ای نازنین غمزده ! هرگز به یاد ما ...
گریان مشو که باد، خبر میدهد به من
هر واژه را به عشق تو به رقص درآورم
جانا غم تو عشق ابد میدهد به من
در باغ جان ، نهال خیال تو کاشتم
اکنون به شکل اشک ، ثمر میدهد به من
با یک نظر به لطف خدا ، شعر من شکفت
وین مژده که اهل نظر میدهد به من ...
برای دل پر درد خودم ،
که هر لحظه مثل طفلی بدنبال مام گمگشته خود،
(بهارم) سرگردان و آشفته احوال است ..
من همونم که همیشه غم و غصم بیشماره
اونی که تنها ترین ، حتی سایه هم نداره
این منم که خوبیهامو کسی هر گز نشناخته
اون که در راه رفاقت همه هستی شو باخته
هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود
ادعای هر رفاقت ، واسه من چه زود گذر بود
هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد
اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید
همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید
چه اثر از این صداقت ، چه ثمر از این نجابت
وقتی قد سر سوزن به وفا نکرده عادت
گویی ای رهگذر از داغ دلم با خبری..
که بهرناله ات از سینه برآید شرری..
مگر این آتش من از سر دیوار گذشت ..
که در افتاد بدامان دل رهگذری...
مگر آگاه شدی از غم تنهایی من ..
که بغمخواریم اندر دل شب نوحه گری..
مگر از گلشن عشق آمدی ای بلبل مست ..
که چنین ناله ی جانشوز ندارد بشری..
گر تو از آه من اینگونه پریشان شده ای
ز چه در دلبرم این آه ندارد اثری..؟
از آن شبی که پریدی ز آشیانه من..
صدای گریه بلند است از ترانه من..
قرار بخش دلم ، یاد لحظه لحظه تست..
ستاره های شبم اشک دادنه دانه من..
به هر بهانه که باشد ، به گریه روی آرم..
غم فراغ توهم، بهترین بهانه من..
مگر ز خاطر افسرده ام توانی رفت ؟..
که بوی عطر تو دارد هوای خانه من..
همیشه شانه من زیر بار منت تست..
از آنکه ریخت شبی زلف تو ، به شانه من..
منم پرنده بی جفت بیشه های سکوت..
بیا که نغمه برآری ز آشیانه من...
به عشق ، شهره ی شهرم که از عنایت دوست..
ز هر لبی شنوی شعر عاشقانه من..
بهارم..بهار آرامم .....
این قطعه رو سالها پیش سروده بودم ، برای آنکه در رویاهایم باورش داشتم ،
برای آنکه در باورم رویایی بود ، برای آنکه همیشه در جستجویش باوری رویایی پرورانده بودم ،
واکنون که یافتمش ، از من دور است و من جز رویایی در باورش (بهارم) بیش نیستم ....
تقدیم به تو که همیشه باورت داشتم و دارم تا ابد ....
می خواستم برایت ستاره ای بچینم
اما آسمان امشب عریان عریان است...!
درست هزاران شب تاریک و بی امیدی است
که تورا صدا می کنم و
تو
فقط دور از من نشسته ای و شعرهایم را
قاب اشک می گیری...!
می دانم
این شبهای پُر ملال
این لحظه های بی مروت
این ناله های آخرین
تمام می شوند...
اما
تو
خودت بگو
جای من بودی
اشک هایت را چه می کردی؟
اگر دست هایت دیگر رمق نداشت
چگونه می نوشتی: دوستت دارم؟
من
برهوت ترین کویر عالمم
دلم تنگ و گرفته و بارانیست!
اما کو ابری ؟ افسوس باران نمی بارد...!
امشب
بازهم مَست غصه ام
امشب
دوباره روزه سکوتم را
با گریه های بی ثمر
باز کرده ام
امشب
خدا هم قهر کرده و دیگر نمازم را باران
جلا نمی دهد...!
باورت نمی شود...
فراموش نکرده ام کدام رکعت قرار بود تورا
دعا کنم!!!
امشب
دست هایم را به تو قرض می دهم
ببینم حالا که با منی
کی عمر دوری ات تمام می شود!!!!
دستهایت را باد می برد تا خاکستر
روی سقف تاریک چشم هایت
و آرزو هایت را
نوازش می کند
یک تکه ابر روی تنهایی ات را پوشانده
و
واژه های تاریک را
هجا می کند
بی شتاب
آرام و تنها
از لحظه ها عبور می کنی
و بر گونه های بی روح مرده ام
بوسه جاودانه می زنی
با اشک های داغ مادرت ، گلو تر کن
به آرامش جاهلانه خواهرانت
بخند
دستهایت را
این دستهای بی گناه را
لای ابرها
شست و شو بده
دیگر از پنجره ها کبوتری عبور نمی کند
عروسک هایت را بیاویز
دیگربه سپیدی خنده های نو عروسان هم غبطه نخور
اینجا ، شعر هم ، بهانه است.
چه لحظه های بی مروتی !
امشب شعر های خیسم
به وسعت تنهایی ات
به احترام آرزوهای سیاه پوش
سکوت می کنند...
ای دور نزدیک و ای نزدیک دور
ای همزاد !
ای همنفس !
ای همزبون تنهایی هایم!
ای بی من وهمیشه با من!
یاد تو چون پرستوها-
یا چون لک لک های مهاجر
لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند.
گفتی که هر شب واژه شعرم را
با اشگ میشویی.
منهم هر لحظه یاد تورا در پریشانی خیالم می پیچم !
ای عطر عاطفه
گفتی با شعر همسفر یادی
سفرت بی خطر !
منهم هنگامی که مرغان دریایی...
پروازشوخ وشنگ خود را می آغازند...
و گه گاه بر موج ، تن میسایند ...
سفر را در ذهنم تداعی میکنند..
سفری که آرزویش آسان است ..
وپروازش مشکل.
ای دور نزدیک!
و ای نزدیک دور!
خطی است در کنار افق و دور دست دریای موطن تو
که خط جدایی ماست.
تو هنگامی که بر بال کبوتر بختت نشستی...
پرواز کردی و از آن خط گذشتی.
اما آن خط برای من خط جداییست.
گویی آن خط دیوار حصار بلندیست...
و من وتو در دو سوی دیوار..
فریاد میزنیم و اشک میریزیم.
یکدیگر را میشناسیم ..
صدای هم را میشنویم..
اما دریغ!
چهره هم را نمی بینیم
و چه سخت است
شنیدن وندیدن
دوست داشتن وبهم نرسیدن .
در خیال من این دیوار تا کهکشان بر افراشته است .
اما من نا امید نیستم ...
یکی در سینه ام فریاد میزند ...
پرواز کن !
بر تارک دیوار خواهی رسید.
و از آن سو همزادت ، همنفست ،همزبانت و عشقت را خواهی نگریست.
هزاران حیف!
پر میزنم ... اما پرواز نه !
گویی دست صیادی پرهای پرواز مرا بریده است..
شوق پرواز هست، اما قدرت پرواز، نه !
خورشید من !
غروب هاشفق را به تماشا می نشینم ..
سفر خورشید را میگویم
چه زیبا سفر میکند!
اما چه غریبانه !
چه تنها !
چه بیکس !
چه بی مشایعت!
چون عروسی با تور ابر.
همانند عروس بی مادر !
نخست میخندد و سپس می گرید...
و آرام آرام به دیار تو می آید..
من غروبش را مینگرم و تو طلوعش را...
من وداعش را میشنوم و تو سلامش را...
من بدرودش را وتو درودش را.
از من قهر میکند و با تو آشتی
میخواهم به او پیغام بدهم ...
تا از سوی من ببوسدت...
اما صدایم را نمی شنود و در هاله ابر پنهان میشود.
او می رود و من میگریم .
او بدرود میگوید و من در دل به تو درود میفرستم
در این هنگام است که لبخند تو را
در برکه اشک خویش تماشا کنم
و چه تماشای دلپذیر.
خود را فریب میدهم که اگرمن میگریم
تو میخندی .
و اگر پیام آور من نیست،
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل میکند.
اگر هیچ نیست...
اگر بی پیام من به سوی تو می آید...
دست کم یک نقطه مشترک که هست !
یک نقطه ی اتصال ، یک بهانه دیدار!
ببین به چیزهایی دلخوشم !
آری !
من با غروب خورشید می گریم ...
و تو با طلوع او میخندی.
اما نمیدانم چرا در همان لحظه..
ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله یی از ابر مینگرم
که کریم تر از ابر می گرید.
و بلور اشک کریمانه ات...
از میان مژگان سیاهت ،
از میان یک جفت چشم نگران و غمگین..
از میان ابر، از میان افق ،جوانه میزند و می شکفد.
و در اقیانوسی دور، می چکد.
سقوط اشکهای تو در آب ها ...
موج بر می انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت میکند.
ای غمگین!
ای زاده غم !
ای واژه صفا و صمیمیت!
ای معنی کرامت !
ای همه ایثار !
ای عشق وای تجسم محبت!
ای همه پرواز!
هر شب که بیاد تو بخلوت میروم..
در این آهنگم که سازهای شعر را کوک کنم
و نوت های واژه را بنویسم
و هماهنگی کلمات را به به انتظار بنشینم...
در تالار سکوت ، احساس خود را روی چنگی
افسونگر بپاشم .
واژه های رقصنده
چون رنگین حباب هایی
در رویا و در بلندای خیالم در هم میلولند
و چون قطرات اشگ رنگین در هم میلرزند
و رنگین کمان شعر در شرق اندیشه ام
و بر دیواره ی افق خیالم نقش میبندد.
سپس همه ، آهنگ میشوند..
هماهنگ میشوند ..
وزن میشوند..
شور وحال میشوند ..
وشعر میشوند .
شعری که تو میپسندی و دوست داری.
بهار من ، آرام جانم :
نمیدونم ، چرا این تشویش و اضطراب داره من و از پا در میاره ؟
من قبلا هیچ وقت اینطوری نبودم ، هیچ وقت تا این حد بی تاب و افسرده و بی قرار نبودم .
خوبه من :
دیگه نمیتونم تحمل کنم ، بهت التماس میکنم ، باهام تماس بگیر ، تا صداتو نشنوم آروم و قرار ندارم ، اگه برات سخته یا هزینه داره شماره تماس اونجا ییکه اقامت داری بده من تماس بگیرم ، مطمئن باش بدون هماهنگی مزاحم نمیشم ، قول میدم قبل از تماس با ایمیل ازت اجازه بگیرم .
بهاره جونم ، بغض گلوم رو گرفته ، اصلا" نمیتونم بدون تو ادامه بدم . خواهش میکنم درکم کن .
تورو جون یک برادرت جون بهنام که میدونم برات خیلی عزیزه التماس میکنم ، شماره تماس بده من زنگ بزنم ، نازنینم من توی این جهنم با زبون روزه دارم از دوریت و التهاب بیماریت ، ذره ذره خرد میشم .
التماس این بنده سر تا پا تقصیر و قبول کن .
مگه من همون کسری عشق زندگیت نیستم ، بهاره من از دیروز تا الان اصلا فکرم کار نمیکنه ، تو محیط کارم ،اما قادر به انجام وظایفم نیستم . التماس میکنم بهت ، تنها عشق زندگیت داره از دوری و اضظراب و تشویش و دلهره ایمانش رو از دست میده . کمک کن بهت التماس میکنم کمکم کن .
یا تماس بگیر ، ویا شماره تماس اونجا رو بده من تماس بگیرم . نانازم به خدا قسم ادامه این راه بدون تو برام غیر ممکنه ، اجازه نده که افکار پلید من و به نابودی بکشونه ، بخدا قسم ، به همین ماه مبارک قسم ، شب بیست وهفتم جنون دوری و بی قراریت داشت من و تا مرز خود کشی میبرد ...
خواهش میکنم برای رضای خدا ، به من توجه کن ..
منتظرت میمونم زندگی من ....
بهاره خوبم
از دیدن اف هات تو مسنجرم حس شادی و شعف بهم دست داد ، برام بگو حالت چطوره ؟
وضعیت جسمی و روحی تو در چه حالیه ؟
عزیزم پیامی که توی وب لاگ .baharam57.blogfa.com گذاشتی قلبم رو بدرد آورد
من آدم کینه ای نیستم ، خودت میدونی که علاقه و عشقم بتو و دوری تو، من و داره به جنون میکشونه
من عجول هستم اما هیچ وقت از هیچ کس کینه نداشتم حتی کسانی که زندگی من و به تاراج بردند .
تو یادم دادی یا همه مهربون باشم .
تو یادم دادی همه رو ببخشم و از گناه اونها بگذرم .
بهاره جونم ، دوری و عدم دریافت خبری از تو من و به فکر های عجیب و نادرستی کشونده
نامه ها رو که خوندی ، خودت باید درک کنی من توی این مدت چه حال افتضاحی داشتم و دارم .
من و ببخش ، من در شرایطی نیستم که بتونم راحت تحمل کنم ، از یک طرف بیخبری از تو ، از یک طرف کار طاقت فرسا تو این بیابون ، از یک طرف حرف های مامانت در مورد بیخبری از تو همه و همه من و خرد کرده و باید به من حق بدی .
تو 18 سپتامبر از انگلیس به من زنگ زدی درسته ؟ شماره ای که رو تلفن من افتاد +442083136041 مال انگلیس بود پس چرا گفتی من در ابوظبی هستم ؟ من نمیدونم تو چرا حقیقت رو از من پنهان میکنی ؟ جریان چیه ؟ مگه تو چیکار کردی که داری با این وضعیت میری که همش مخفی کاریه ؟ از کی تو انگلیس بودی که تازه 18 سپتامبر تماس گرفتی ؟
بهاره خوبم نازنینم :
من از روزی تو رفتی به روح رسول الله لحظه ای از یادت غافل نبودم ؛ با یادت خوابیدم ، با یادت بیدار شدن
،و نفس کشیدم ، کاردرستی، نمیکنی که این طور در مورد من قضاوت کنی .
تو که با من زندگی کردی تو که من و از خودم بهتر میشناسی نیاید اینطور قضاوت کنی .
مهربونم من فقط میخوام اطمینان قلبی پیدا کنم همین ....
بهاره خوبم :
تو بزرگوار تر و با گذست تر از اونی هستی که من و بابت این همه رنج دوری و عذاب جدایی نبخشی
تو روحت والاتر از اونیکه بخواهی من و بابت این مسئله بخاطر نگرانی و تشویش این همه رنج و عذاب
مجازات کنی .
مگه این تو نبودی که میگفتی تا آخر عمر عاشقم هستی و تا من نخوام هیچ وقت تنهام نمیزاری ؟
حالا چرا بابت شورو حرارت عشقی که من بهت دارم ، این طور برام جبهه گرفتی ؟
تو خودت عشق وذره ذره در وجودم ریختی .. حالا چطور انتظار داری من با رفتن و بیخبری از تو ساکت بشینم ...تو باید من و بفهمی ..همونطور که من سعی کردم تو رو بفهمم ....
چرا ؟ چرا بعد از این همه مدت باید برگردی همچین حرفی رو برام بنویسی ؟
تو خودت عاشق منی ..مگه نه ؟ تو خودت وقتی نیمساعت ازم بیخبر بودی ، اعصابت بهم میریخت .. حالا چطور انتظار داری من بعد از این همه مدت بهم نریزم و خرد نشم ؟؟؟
خواهش میکنم منطقی باش ، من از جون و دل تورو میپرستم ، مبادا دیگه با این حرفهات دل پر دردم و بشکنی ، من بارها و بارها توی این شبهای دوری از تو با خدای متعال راز ونیاز کردم ، التماس کردم ، از شدت اشک سر سجاده از حال رفتم ، این انصاف نیست که تو این گونه با من برخورد کنی .
خوبه من : از خدا میخوام تورو سالم و سلامت برام حفظ کنه تا دوباره در کنار هم به آرامش و آسایشی که خدای متعال وعده داده برسیم .
نامه شانزدهم :
اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است...
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است!
اكسير من!نه اين كه مرا شعر تازه نيست...
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است...
سرشارم از خيال ولي اين كفاف نيست...
در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است...
گاهي ترا كنار خود احساس مي كنم...
اما چقدر دل خوشي خواب ها كم است...
خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست...
آيا هنوزآمدنت را بها كم است؟؟؟
بهارخوبم :
نازنین همسرم ، امشب سوم مهر ماه و دقیقا" یک ماه است که تو از کنارم ، پر کشیده ای یک ماه است که من هر شب هنگام عبادت پروردگار متعال سلامتی و بازگشت تو رو طلب میکنم .
در این یک ماه روزها خودم رو با کار در شرایط سخت و طاقت فرسا سرگرم کردم ، و شبها به امید دریافت خبری ،تماسی و یا حتی نامه ای از تو بر سر سجاده با خدای خودم به راز و نیاز مشغول بودم .
مهربانم :
نمی دونم ، چطوری من توی این مدت تونستم با غم دوریت سر کنم ، اشک های گاه وبیگاهم تسکین دلم بود، یا شوق دیدار تو و سلامتیت من و به صبوری و انتظار دعوت میکرد .
یادم میاد اولین شبی که اومدم پیشت ، شب چهارشنبه 2 اسفند 85 پروازم با ارم ایر بود که با کلی تاخیر انجام شد وقتی ساعت 2.30 پروازم به زمین نشست و از سالن انتظار بیرون اومدم دل تو دلم نبود ، بعد از 14 روز داشتم به دیدنه عشق زندگیم میرفتم ، وقتی دیدمت با اون لباس زیبا و آرایش قشنگت قند تو دلم آب شد اما ، بروی خودم نیاوردم ، خودمونیم تو با دست فرمون بیستت ، ساعت 3 صبح تو خیابون های خلوت و بعد هم ویراژ تو پیاده رو برای وارد شدن به پارکینگ منزل که دربهاش همه باز بودن ، من و سخت متحیر کرده بودی ، اما انتظار یک خواب راحت اونهم تو بغل عشق زندگیم من و از هر جهت ذوق زده کرده بود .
یادت اولین روز اقامت من کنار تو ، از سر کار رفتن خورداری کردی ، که شدید مورد انتقاد مامان گرامی واقع شدی ، ظهر همون روز باهم رفتین جزیزه هرمز ، اون سکوت دریا ، اون ههمه عشق و دلدادگی بین من و تو آبهای گرم هرمز ، وقتی یاد اون روز میافتم هر لحظه بیش از گذشته نسبت بهت احساس عشق و محبت میکنم .
میدونی ، لحظه لحظه ی اون روز رو بیاد میارم که من و تو چه عاشقانه در کنار هم نفس کشیدیم ، و چه مهربونانه دست در دست هم تو جزیره گردش کردیم .
یادت میاد اون بچه ها ، اون مرد موتور سوار که تمام جزیزه رو با موتورش مارو گردوند، قلعه پرتغالی ها ،آب انبار ، کلیسا ، برج . بارو ، همه و همه خاطرات قشنگی بود که تو در اولین روزهای عشقمون برام ساختی .
مهربونم من نا امید نیستم ، هر لحظه از خدای بزرک سپاس گذارم که تو رو به من داده ، و برای باهم بودن و در کنارهم بودن به درگاه خدا التماس میکنم تا تو سلامت و شاداب پیشم برگردی .
نازنین من، لحظه های من اکنده از عشق تو نفس تو و شور وحرارت وجود تست ، میدونم زمان زیادی باید تحمل کنم تا تو این نامه ها رو بخونی و بهم جواب بدی ، اما تنها درخواست عاشقت از تو اینه که خیالش رو برای همیشه آسوده کنی .
بهم بگو که هنوزم عاشقم هستی ، مثل همون روزهای که باهم در کنار هم عاشقانه برای هم نفس میکشیدیم ، برای هم بودیم و برای هم میمردیم هنوز هم جزمن هیج کس تو زندگیت نیست و نخواهد بود ، بهم بگو که هنوزم عاشقانه دوستم داری و فقط به در کنار من بودن فکر میکنی .
عزیزم من تا آخر عمرم هم که باشه منتظرت اومدنت میمونم .
چشم براه همیشه تو ...
نامه پانزدهم :
بهاره خوبم دیشب تو یه کتاب خوندم تو جریان مستمر یک حادثه،قدرت مقاومت و مقابله ی ذهنی آدم به طور مستمر بالا میره.
یعنی برای سنجیدن توان مقابله نباید مسئله رو با در نظر گرفتن انرژی زمان حال حل کرد.
انسان در بطن زمان یک حادثه فقط رشد می کنه و قوی میشه.... و دوری تو برای من عین یک حادثه ، عین یک شوک ، بود ومن در این احوالات شدید متحول شدم .
خیلی خسته ام ، ذهنم بدنبال جواب آرامش دهنده ای از تست که خودت میدونی ،
این قطعه رو بتو تقدیم میکنم ، امیدوارم بپسندی نانازه من ...
ای که سیاه چشمات هم رنگ روزگارم
از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم
هزار تا وعده دادی نیومدی ما رو کاشتی
این دل مهربون و چشم انتظار گذاشتی
برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار ویک شکایت از این زمونه داری
چشم انتظارم نذار ، تاریک و تارم نذار
بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم ندار
چه روز و روزگاریه ، وای چه شبهای تاریه
دل پی بیقراری و عاشق ما فراریه
اون روز و روزگاری بود ، زمستون و بهاری بود
تو شادی و تو غصمون حال هوای یاری بود
برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار ویک شکایت از این زمونه داری
چشم انتظارم نذار ، تاریک و تارم نذار
بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم ندار
تا ابد عاشقت میمونم ...زود برگرد همسر خوبم

