نامه یازدهم :
بهاره نازنینم ، نمی دونم چطوری شروع کنم ، بغض راه گلوم و بسته .
تاب و توان تحملم به سر اومده ، هیچ کس من و نمی فهمه ، هیچ کس نمی دونه چه بغضی تو دلمه .
الان بیست و پنج روز تو رفتی ، و من توی این مدت جزالتماس به خدا و درخواست سلامتیت و آرزوی این که بهم زنگ بزنی ، چیز دیگه ای در ذهنم نبوده .
دارم به پایان مرخصی ماهانه میرسم و بزودی باید برگردم عسلویه ، وقتی اومدم تهران امیدوار بودم توی این چند روز تو باهام تماس بگیری یا شماره تماست رو خانوادت بهم بدن ، اما متاسفانه همش افسوس خوردم و همش آه کشیدم ، هربارم به مامانت زنگ زدم در کمال خونسردی بهم گفت : نگران نباش حالش خوبه ، نمیدونم مگه میشه یک مادر تا این حد نسبت به بیماری و دوری جگر گوشش خونسرد باشه ؟
بهارم ، بهاره آرامم ، نازنینم :
نمیدونم تو چت شده که از وقتی رفتی حتی یک تماس با پسر نازت نگرفتی ، برام قابل باور نیست تو با اونهمه عشق و شورو حرارت که از خودت نشون میدادی ، با اونهمه علاقه وافر که نسبت به من ابراز میکردی ، حالا حتی بخودت اجازه ندی یک تماس با من بگیری ، من نمیتونم باور کنم یک بیماری این طور ما رو از هم جدا کنه ... ، خواهش میکنم اجازه نده من به عشقت ، وفاداریت ، و دوست داشتنت حس بد پیدا کنم ، اجازه نده من نسبت به همسرم ، پاره وجودم ، کسی که در غم و شادی کنارم بوده ، حس بی تفاوتی داشته باشم .
تو با تماس نگرفتنت داری من و دیونه میکنی ....!
آخه چرا ....؟
تا لحظه ای که کنار هم بودیم ، دلداه هم بودیم ، بناگاه با رفتن بی خبرت من به فراموشیت سپرده شدم آخه چرا باید این طوری باشه ؟
امیدوارم بتونی توضیح قانع کننده ای داشته باشی تا بتونم ببخشمت ...؟
من در اظصراب و تشویش ، دارم برمیگردم عسلویه ، اما به لطف و کرامت خدا امیدوارم ، و ازش میخوام تو رو برام حفظ کنه ، سلامتی تو آرزوی قلبی منه ، و ازش میخوام بدلت الهام کنه تا یاد من کنی ...من برای شندین صدای و تماست لحظه هارو میشمارم و چشم انتظارت هستم ....
بیست و شش شهریور هشتادوشش
تهران

