نامه چهاردهم :
بهاره مهربونم ، آرام وجودم دوریت رو با تفکر عشق ابدیت بخودم تحمل میکنم.
نازنینم هر لحظه و هر جا تو با منی ، من از روزی که رفتی مثل یک مجنون بی خانمان ، حیرون و سرگشته بودم ، هر لحظه بی تو آرزوی مرگ از خدا داشتم .
از 18 سپتامبر که زنگ زدی جون دوباره به من بخشیدی ، بهاره خوبم درست عینه اون روزهای قبل از عید سال 86 که تو ، توی کوچه و خیابون دلتنگه من بودی و برای دیدنم ، لحظه شماری میکردی و با SMS های عاشقانه و پر مهرت قلب من و با محبت و عشقت بسمت خودت میکشوندی ، منهم الان درست همون حالت رو به تو دارم .
از صبح که بیدار میشم و میرم تو سایت تا شب که میام تو کمپ ، لحظه ای از یادت غافل نیستم ، از خدای بزرگ میخوام در هر شرایطی تو رو سالم و سلامت برای من حفظ کنه و به من برگردونه .
میکنم ، فقط یک آرزو در قلبم دارم و به خدا التماس میکنم تورو بهم برگردونه...
بهاره خوبم ، نانازی من ، دوری تو عشق نازنینم ، اگه من و از پا در نیاره ، بی شک روحم رو به فرسایش میکشونه ، مهربونم خواهش میکنم ، هر زمان این نامه رو خوندی ، خیالم رو از بایت اون تفکر اقامت و موندن در امریکا راحت کن ، به من بگو که جز کسری هیچ کس تا آخر عمر، تو زندگیت نمی تونه وارد بشه حتی یه قیمت مرگ و زندگی هر دو مون .
به من بگو که هنوزم عاشق منی ، و هنوزم با اینکه ازم دوری همیشه فکرت پیش منه ...!
بگو عینه اون روزهای آخر سال 85 که در کنار هم عاشقانه ، روزگار سپری کردیم ، هنوزم عاشقانه انتظار در کنار من بودن رو میکشی ، درست مثل من ...!
بهره خوبم : تا نفس در سینه دارم ، دوست دارم و آرزوم تندرستی و بازگشتت پیش خودمه ...
میپرستمت عشق من ...

