نامه پانزدهم :
بهاره خوبم دیشب تو یه کتاب خوندم تو جریان مستمر یک حادثه،قدرت مقاومت و مقابله ی ذهنی آدم به طور مستمر بالا میره.
یعنی برای سنجیدن توان مقابله نباید مسئله رو با در نظر گرفتن انرژی زمان حال حل کرد.
انسان در بطن زمان یک حادثه فقط رشد می کنه و قوی میشه.... و دوری تو برای من عین یک حادثه ، عین یک شوک ، بود ومن در این احوالات شدید متحول شدم .
خیلی خسته ام ، ذهنم بدنبال جواب آرامش دهنده ای از تست که خودت میدونی ،
این قطعه رو بتو تقدیم میکنم ، امیدوارم بپسندی نانازه من ...
ای که سیاه چشمات هم رنگ روزگارم
از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم
هزار تا وعده دادی نیومدی ما رو کاشتی
این دل مهربون و چشم انتظار گذاشتی
برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار ویک شکایت از این زمونه داری
چشم انتظارم نذار ، تاریک و تارم نذار
بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم ندار
چه روز و روزگاریه ، وای چه شبهای تاریه
دل پی بیقراری و عاشق ما فراریه
اون روز و روزگاری بود ، زمستون و بهاری بود
تو شادی و تو غصمون حال هوای یاری بود
برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار ویک شکایت از این زمونه داری
چشم انتظارم نذار ، تاریک و تارم نذار
بیشتر از این غصه رو رو کوله بارم ندار
تا ابد عاشقت میمونم ...زود برگرد همسر خوبم

