تبليغاتX
بهاره - نامه شانزدهم

نامه شانزدهم   :

 

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است...

دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است!

اكسير من!نه اين كه مرا شعر تازه نيست...

من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است...

سرشارم از خيال ولي اين كفاف نيست...

در شعر من حقيقت يك ماجرا كم است...

گاهي ترا كنار خود احساس مي كنم...

اما چقدر دل خوشي خواب ها كم است...

خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست...

آيا هنوزآمدنت را بها كم است؟؟؟

 

بهارخوبم :

نازنین  همسرم ، امشب سوم مهر ماه و دقیقا" یک ماه است که تو از کنارم ، پر کشیده ای یک ماه است که من هر شب هنگام عبادت پروردگار متعال سلامتی و بازگشت تو رو طلب میکنم .

در این یک ماه روزها خودم رو با کار در شرایط سخت و طاقت فرسا سرگرم کردم ، و شبها  به امید دریافت خبری ،تماسی و یا حتی نامه ای از تو بر سر سجاده با خدای خودم به راز و نیاز مشغول بودم .

 

 مهربانم :

نمی دونم ، چطوری من توی این مدت تونستم با غم دوریت سر کنم ، اشک های گاه وبیگاهم تسکین دلم بود، یا شوق دیدار تو و سلامتیت من و به صبوری و انتظار دعوت میکرد .

یادم میاد اولین شبی  که اومدم پیشت ، شب چهارشنبه  2 اسفند 85  پروازم با ارم ایر بود که با کلی تاخیر انجام شد وقتی ساعت 2.30 پروازم به زمین نشست و از سالن انتظار بیرون اومدم دل تو دلم نبود ، بعد از 14 روز داشتم به دیدنه عشق زندگیم میرفتم ، وقتی دیدمت با اون لباس زیبا و آرایش قشنگت قند تو دلم آب شد اما ، بروی خودم نیاوردم ، خودمونیم تو با دست فرمون بیستت ، ساعت 3 صبح تو خیابون های خلوت و بعد هم ویراژ تو پیاده رو برای وارد شدن به پارکینگ منزل که دربهاش همه باز بودن ، من و سخت متحیر کرده بودی ، اما انتظار  یک خواب راحت اونهم تو بغل عشق زندگیم من و از هر جهت ذوق زده کرده بود .

 یادت اولین روز اقامت من کنار تو  ، از سر کار رفتن خورداری کردی ، که شدید مورد انتقاد مامان گرامی واقع شدی ، ظهر همون روز باهم رفتین جزیزه هرمز ، اون سکوت دریا ، اون ههمه عشق و دلدادگی بین من و تو آبهای گرم هرمز ، وقتی یاد اون روز میافتم  هر لحظه بیش از گذشته نسبت بهت احساس عشق و محبت میکنم . 

 

        

 

میدونی ، لحظه لحظه ی اون روز رو بیاد میارم که من و تو چه عاشقانه در کنار هم نفس کشیدیم ، و چه مهربونانه دست در دست هم تو جزیره گردش کردیم .

 یادت میاد اون بچه ها ، اون مرد موتور سوار که تمام جزیزه رو با موتورش مارو گردوند، قلعه پرتغالی ها ،آب انبار ، کلیسا ، برج . بارو ، همه و همه خاطرات قشنگی بود که تو در اولین روزهای عشقمون برام ساختی .

 مهربونم من نا امید نیستم ، هر لحظه از خدای بزرک سپاس گذارم که تو رو به من داده ، و برای باهم بودن و در کنارهم بودن به درگاه خدا التماس میکنم تا تو سلامت و شاداب پیشم برگردی .

نازنین من، لحظه های من اکنده از عشق تو نفس تو و شور وحرارت وجود تست ، میدونم زمان زیادی باید تحمل کنم تا تو این نامه ها رو بخونی و بهم جواب بدی ، اما تنها درخواست  عاشقت از تو اینه که خیالش رو برای همیشه آسوده کنی .

               

 

بهم بگو که هنوزم عاشقم هستی ، مثل همون روزهای که باهم در کنار هم عاشقانه برای هم نفس میکشیدیم ، برای هم بودیم و برای هم میمردیم هنوز هم جزمن  هیج کس تو زندگیت نیست و نخواهد بود ، بهم بگو که هنوزم عاشقانه دوستم داری و فقط به در کنار من بودن فکر میکنی .

 عزیزم من تا آخر عمرم هم که باشه منتظرت اومدنت میمونم .

 

                                                                          چشم براه همیشه تو ...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 0:30 توسط آرام