بهارم..بهار آرامم .....
این قطعه رو سالها پیش سروده بودم ، برای آنکه در رویاهایم باورش داشتم ،
برای آنکه در باورم رویایی بود ، برای آنکه همیشه در جستجویش باوری رویایی پرورانده بودم ،
واکنون که یافتمش ، از من دور است و من جز رویایی در باورش (بهارم) بیش نیستم ....
تقدیم به تو که همیشه باورت داشتم و دارم تا ابد ....
می خواستم برایت ستاره ای بچینم
اما آسمان امشب عریان عریان است...!
درست هزاران شب تاریک و بی امیدی است
که تورا صدا می کنم و
تو
فقط دور از من نشسته ای و شعرهایم را
قاب اشک می گیری...!
می دانم
این شبهای پُر ملال
این لحظه های بی مروت
این ناله های آخرین
تمام می شوند...
اما
تو
خودت بگو
جای من بودی
اشک هایت را چه می کردی؟
اگر دست هایت دیگر رمق نداشت
چگونه می نوشتی: دوستت دارم؟
من
برهوت ترین کویر عالمم
دلم تنگ و گرفته و بارانیست!
اما کو ابری ؟ افسوس باران نمی بارد...!
امشب
بازهم مَست غصه ام
امشب
دوباره روزه سکوتم را
با گریه های بی ثمر
باز کرده ام
امشب
خدا هم قهر کرده و دیگر نمازم را باران
جلا نمی دهد...!
باورت نمی شود...
فراموش نکرده ام کدام رکعت قرار بود تورا
دعا کنم!!!
امشب
دست هایم را به تو قرض می دهم
ببینم حالا که با منی
کی عمر دوری ات تمام می شود!!!!
دستهایت را باد می برد تا خاکستر
روی سقف تاریک چشم هایت
و آرزو هایت را
نوازش می کند
یک تکه ابر روی تنهایی ات را پوشانده
و
واژه های تاریک را
هجا می کند
بی شتاب
آرام و تنها
از لحظه ها عبور می کنی
و بر گونه های بی روح مرده ام
بوسه جاودانه می زنی
با اشک های داغ مادرت ، گلو تر کن
به آرامش جاهلانه خواهرانت
بخند
دستهایت را
این دستهای بی گناه را
لای ابرها
شست و شو بده
دیگر از پنجره ها کبوتری عبور نمی کند
عروسک هایت را بیاویز
دیگربه سپیدی خنده های نو عروسان هم غبطه نخور
اینجا ، شعر هم ، بهانه است.
چه لحظه های بی مروتی !
امشب شعر های خیسم
به وسعت تنهایی ات
به احترام آرزوهای سیاه پوش
سکوت می کنند...

