تبليغاتX
بهاره - درد نامه بیست وهشتم

 

بهار عزیزم :


از صبح تا حالا دارم سعی میکنم که یه مطلب خاص بنویسم, دلم میخواست برای یه آدم خاص (تو) یه مطلب خاص می نوشتم, ولی دورغ چرا هر چی فکر کردم هیچ آدم خاصی پیدا نکردم که بخوام براش یه مطلب خاص بنویسم, بعدش گفتم اصلا چرا باید بنویسم؟ خیلی چیزها رو نباید نوشت .. باید اونها برای همیشه برای خودت نگه داری.. بعضی از آدمها هم نباید بدونن که تو چه احساسی نسبت بهشون داری...

 اینها روهمینطوری نمیگم .. شاگردی کردم تا یاد گرفتم...!  

میدونی چیه؟ اصلا یه جورایی هنگ کردم.. از بس فکرهای مختلف  در مورد آدمهای مختلف که اطراف تو هستن،  توی کله ام میچرخن, دیگه خودم نمیدونم از دست کی ناراحتم و از دست کی ناراحت نیستم, کدومشون رو دوست دارم و کدومشون رو دوست ندارم... ! ولی فقط از یه چیز مطمئن هستم میدونم با همه این آدمهای که تو اطراف تو  هستن ولی تو باز تنهایی چون منو کنار خودت نداری .

 

میدونی؟؟وقتی ناراحتی ، یعنی تو یه چیزی، باز به خودت راست گفتی(این نظر شخصیمه )
وقتی غمگینی یعنی یه نفر که برات مهم بوده کاری رو کرده که نباید می کرده!!!

و یایک نفر که برات مهم بوده کاری رو که باید می کرده، نکرده....

می شه هم به روی خودت نیاری و تموم بار این غم رو بندازی گردن همون نفر دیگه!!!...

آهان راستی؟؟

یه تجربه تلخ بهم ثابت کرد که هیچ  قولی دائمی و قابل اعتماد نیست ، چه قولهایی که به خودمون می دیم ، چه اونهای که به دیگران می دیم.

با این حال قولهای زنانه باور پذیر تره ، چون یک زن با قلبش تعهد می ده اما یک مرد با عقل و منطقش اما تو با چیت به من قول دادی ؟

حرفهای قشنگی که از بطن قلبت بود  ومن و به دوست داشتن های عاشقانت سوق میداد ، یا واقعیت زندگی که برام مثل یک باور بود و تو این باور رو از  عمق ذهن روشنت  بیرون کشیدی و به من دادی؟   
میدونی  :
*چرا نمی فهمی!  باید بلندتر گام برداری، اینطوری هیچ وقت بهم  نمی رسیم!

*بهم گفتی:احتیاط کن... دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است....

ولی من مطمئن نیستم؛ خیلی وقتها دیر رسیدن درست به اندازه هرگز نرسیدن بی فایده ست.

مگه نه؟؟؟

*تنها آنکسی که روحم را بر انگیخته باشد ، می تواند جسمم را بر انگیزد. (ویل دورانت)

(من هنوز پیداش نکردم...شایدم پیداش کردمو از دستش دادم و  نمی خوام باورکنم!!!!)

اما از یه موضوعی کاملا مطمئنم...دیگه تا آخر عمرم عاشق نمیشم!!!

چون تجربه بهم ثابت کرد هیچ کس لیاقت عشق پاکم رو نداره حتی اونی که ماهها ادعای

عاشق بودنم رو داشت . به قول قمیشی :

هر رفیق راهی با من دو سه روزی هم سفر بود

ادعای هر رفاقت ، واسه من چه زود گذر بود

 

هرکی با زمزمه ی عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد

 

اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن میترسید

همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

''ما یک بوسه را به خاطر می سپاریم و به آن فکر می کنیم، آنها یک بوسه را آسانی فراموش می کنند. تا وقتی ما یادمان می ماند و آنها یادشان می رود.... به نظر می رسد هیچ گاه بهم نزدیک نمی شویم. "(اوربانا فالاچی)

 

 در تاریکی به تو رسیدم.

در تاریکی از تو جدا شدم.

نه! ساده نشو!

بین دو تاریکی

هیچ نوری نبود ، حتی از قلب به ظاهر عاشق تو ...
چه آدمهایی که بر صفحه مکرر روزهام

نقطه گذاشتند

نقطه هایی که هرگز پاک نشدند

اما به سبب حضورشان

هیچ اتفاق مهمی نیفتاد،

 الا اینکه تو رو با حرفهای پوچ و ابلهانه ازمن جدا کردند !!!
 دیشب داشتم فکر میکردم:چرا اونها اینطوری اند؟
لعنت به همشون!!!!

آدم هایی که دیوونه خطاب می شن...

دنیای خودشونو می سازن و در همون دنیا هم زندگی می کنن و در همان هم از دنیا می رن...
می خوام دیوونه باشم.
دنیای خودمو می خوام...
دنیایی که توی اون نیازی وجود نداشته باشه... تا یکی مثل تو بیاد  و دست رو نیاز هام بذاره ..

و با احساس دوست داشتن چشم عقل و منطقم رو کور کنه .
*میدونی؟؟...می خوام یه چیزی بگم!!!

اصلاً خود ِ من کیهِ؟ چیهِ؟ خودمم نمی دونم... اونوقت کلی آدم هستن که می گن من رو می شناسن... خنده دار نیست؟ هر روز توی خودم چیز جدیدی پیدا می کنم که یه عمر نهان بوده و تازه فضا رو برای آشکار شدن مستعد دیده و آشکار شده و دیگران می گن من رو می شناسن! من خودم خودم رو نمی شناسم!!!

اکثر اوقات احساسات آدم با هم در تضاده...

مثلا وقتی حال نوشتن نداره...احساس میکنه حتما بقیه باید بدونن چرا نمی نویسه....

یا اینکه وقتی یه نفر و دوست داره ...احساس میکنه داره اون آدمو از دست میده....

یا وقتی یه جای بلندی رو میبینه احساس میکنه میخواد از اون بالا بپره پایین...اما از طرفی از بلندی میترسه....

یا وقتی با یه آدم نفهم داره سر مسائل بدیهی چونه میزنه اونم خیلی محترمانه....احساس میکنه چقده خوب میشه که یه کتک جانانه هم نثار یارو کنه....

اینجور احساسات زندگی همه آدما رو به فاک داده...

الان دقیقا از اون وقتاییه که دوست دارم درباره خودم فکر کنم...

که چیزهایی هست که باید برات بنویسم و احساس میکنم نباید نوشت..

  

میدونی...من یه حس مزخرف دارم...از آدما بدم اومده...از دنیای اطرافم بدم اومده...از وجب به وجب این خاک بدم اومده...از هر چی آدم که داره این جامعه  رو  با عقاید خودخواهانش به لجن میکشه بدم اومده و تو میدونی منظورم کیه ! ..ازاین همه لاپوشونی و پنهان کاری و دقل بازی  و کثافت کاری بدم اومده...از انسان بودنم...از ایرونی بودنم بیزار شدم...من حتی از جنسیت!!! خودمم...از اینکه یه مردم... بدم اومده....!نمیگم خیلی آرمانی فکر می کنم...اما تا همین 2 ماه پیش فکر نمیکردم به فاصله  یه ساعت و نیم از خونه شیک و قشنگ منم میتونه جایی باشه که آدم بودن زیر سوال میره!!!.یه جایی که آدم بودنو خرید و فروش میکنن...شلاق این حقیقت تا مغز استخونمو سوزونده.... اما هنوز تصویر چشمهای غم زده  تو  در آخرین دیدارمون  از جلوی چشمام کنار نمی ره! تصویر اون نگاه عجیب تو  تاریکی خیابون  قصر الدشت سر کوچه اسلامی ، در مورد سفرت که ممکنه هیچ برگشتی نداشته باشه ، و من احمق از بس دوستت داشتم و دارم ، درک نمیکردم که تو با زبون بی زبونی برای همیشه میخوای ترکم کنی .

...تصویر اون  حرفهاته که  داره تنمو میلرزونه!!!
با هر کدوم از این تصویرها.... غمی تو دلم لونه می کنه که نگو و نپرس ...

 غمی که تا به امروز تجربه اش نکرده م...

غمی که نمی دونم از چه جنسیه...

خطرناک ترین آدمها اونایی هستن که هم ترسو هستن و هم شجاع! درست مثل من.... من یه روز کله خر و شجاع هستم و یه روز ترسو! هر روز هم چوب یکی از این دو تا رو می خورم.....

حالم اصلا خوب نیس!!...از این همه بوی تعفن کجا باید فرار کرد؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 3:19 توسط آرام |