تبليغاتX
بهاره - طلوع 2 دی ماه 85 - غروب 29 دی ماه 86
 

بهاره عزیز :

 

وقتی ولم کردی و رفتی ،

اول گریه کردم ، بعد با خاطراتمون زندگی کردم ...

وهر بار که  خوبیهام رو دیدم ،بیشتر به ارزش خودم پی بردم ،

و آروم آروم خاطرات با ارزشم رو از وجود تو پاک کردم .

و وقتی تنها شدم ،

اینبار خودم رو پیدا کردم ،

چه دوست داشتنی و چه لطیف و خواستنی .

همه اینها من بودم ،

اوهوم ..

 ازت  ممنونم که منو رها کردی .

این بار بهتر از دفعات قبل خودم رو شناختم .

با این لطفت کمکم کردی ، که جایی در قلبم برای خودم باز بشه ..

و دوباره فرصت کنم بیشتر بخودم عشق بورزم .

و بیشتر فکر کنم .

 

از هر اتفاقی یک فرصت خوب پیدا میکنم برای بهتر شدن ...

وقتی با رفتن پر شک و تردیدت که پر از نکات مبهم و مخفی کاری بود ،

تیری به قلبم  زدی و بهم یاد دادی چطور میشه درد و تحمل کرد ،

  درد مخفی کردن حقیقت  و وارونه جلوه دادن اون  ...

وقتی دردش رو احساس میکردم ، فقط میتونستم گریه کنم ،

نه بخاطر رفتنت ، بخاطر خراب شدن کاخ آرزوهام ،

پاره شدن قلب عاشق و پر احساسم که توسط تو به غارت رفته بود .

 چه درس مهمی یاد گرفتم ،

نباید اینقدر راحت با احساس کسی بازی کنم...

نباید بهش اس ام اس عاشقانه بدم و اونو  به عشقی که لیاقتش رو ندارم امیدوار کنم ...

نباید قلب کسی رو به این راحتی  بشکنم ،

 و به خودم گفتم چه ساده همه چیز رو از دست دادم ..

بازم به خودم گفتم : این هم یک فرصت دیگه تا چیزهای بهتر بدست بیارم .

پس یاد گرفتم خودم رو شفابدم ...و دوباره از هیچ به همه چیز رسیدم ...

و اینها رو مدیون تو هستم .

 

میدونی :

 همه قلبم رو بعد از سفر دبی بتو هدیه دادم و بهت اجازه دادم ،

هر چقدر میخواهی فشارش بدی و داغونش کنی .

وای خدای من با قلبم چکار کردی ؟؟؟

همه دنیا توی قلبمه ، همه آدمها با خوبی ها و بدیهاشون ،

همه رو دوست دارم و میتونم  به همه عشق بورزم ،

حالا قلبم اونقدر وسیع و بزرگ شده که میتونم همه دنیا رو توش جا بدم ،

 و لی چرا نمیتونم کاری کنم که تو توش بمونی ؟؟؟

 

 میخوام خوب باشم ، اینقدر خوب که ازهر اتفاق بدی یک اتفاق خوب بسازم .

و هر چیزی که فکر میکنم بده تبدیل به یک چیز خوب کنم .

میدونی زغال و مداد سیاه و دوده و الماس همشون کربن هستن ،

 اما الماسه تحت فشار و سختی الماس شده ،

ولی بقیه این لیاقت رو نداشتن یا به بهانه های واهی نه عرضشو داشتن و نه موقعیتشو .

احساس الماسه الان تو وجودمه  و اینو مدیون تو ام .

 

بعد ریختن الماسهای قشنگ چشمام به پات ،

تو حتی جرات گقتن یک کلمه حقیقت  رو هم نداشتی،

 جرات یک تماس از راه دور و یک اظهار ندامت و خودت رو  پشت  یک مشت مترسک آدم نما ،

 قایم کردی .چه حرکت بی نقصی ..فقط انسانهای بزرگ بهای این الماس قشنگ  رو میدونن ..

 و تو ....

ازت متشکرم .

 

 

میدونی :

وقت با ارزشم رو بجای اینکه صرف تو کنم ،

صرف خودم میکنم ، تا بهتر بشم ..

تا بهترین و انسان ترین و شریف ترین موجود دنیا رو  که میتونم، از خودم بسازم ..

فکرش رو بکن !

دوست داشتنی ترین آدم دنیا .

و اون موقع خودم رو بهت تقدیم میکنم .

اگه لیاقتش رو داشته باشی بدستم میاری

و اگه نه ....

 

دوست دارم بغلت کنم ،

و خوب به خاطر بسپارم ،

 چه کسی رو از دست دادم ..

و چه کسی من رو از دست داد .

 

خواهش کردم راستش رو بگی ماهها خواهش کردم ،

 قبل رفتنت میدونستی برا چی میری و خودت معترف بودی دیگه نمیایی ،

اما من اونقدر باورت داشتم که تو ذهنم نمی گنجید که بری و پشت سرت و هم نگاه نکنی .

 

وقتی بهم حقیقت رو نمیگی ،

 احساس میکنم اونقدر خوب و قوی نبودم ، که تو به من اطمینان کنی .

و من رو لایق دونستن حقیقت ندونستی .

سعی کردم در موردش باهات صحبت کنم و اطمینانت رو بیشتر جلب کنم ،

که من به اندازه تو  ظرفیت دارم و لایق شنیدن حقیقت هر چند تلخ هستم .

حتی اگه به اندازه خیانت ،  تلخ و گزنده باشه ...

 

و اگه باز بهم دروغ گفتی ، این بار ازت خواهش میکنم  دوباره با هم حرف بزنیم 

 نه اینکه حرفهای دلمون رو از غریبه ها بشنوم .

 

چون احساس میکنم به اندازه کافی قانع نشدی  و هنوز  به من اطمینان نداری .

و اینقدر باهات حرف میزنم تا احساسم رو درک کنی .

 

اگه باز دروغ گفتی یا از ترس لب نزدی و جوابی به من ندادی ،

 ازت خواهش میکنم از من نترسی و روراست باشی و

  به حرمت لحظه هایی که در کنار هم به آرامش رسیدیم ،

 باورم داشته باشی و حقیقت رو بگی .

 

و اگه باز دروغ گفتی ، مطمئنم تو یک دروغگو هستی

و اگه بخوام باهات زندگی کنم باید مثل تو دروغگو باشم ..

پس از کنارت رد میشم  با این فرق که یاد گرفتم که چطور

یه دروغگو رو بشناسم .

 

  حتی اگه ماهها بهم اس ام اس عاشقانه بده ،

  ساعت ها پای تلفن قربون صدقم بره ،

  و روزها و شب های متمادی ادعای  دوست داشتنم رو بکنه .

  هر چند در باورم نمی گنجه اونهمه عشق و محبت واقعی نبوده باشه .

 البته با سعی و تلاش میشه هر دروغگویی رو تبدیل به آدم راستگو کرد

 ولی بشرطی که عاشقش باشی و اون لایقت باشه ...


میدونی من به عشقت شک داشتم همیشه دچار  تردید بودم  ،

 خودت هم اینو از اول میدونستی اما بهت فرصت دادم خودت رو ثابت کنی .. اما افسوس

 

 

دیروز شیطان رادیدم ، حوالی شهر ریاو تذویر، بساطش را پهن کرده بود ، فریب میفروخت ،

مردم ساده شهرستانی از دور و نزدیک آمده و دورش جمع شده بودند و هیاهو میکردند .

توی بساطش همه چیز بود ، دروغ ، ریا ، فریب ، نیرنگ ، خیانت ،....

هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد .

 بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند و

 بعضی پاره ای از روح شان را . ..

بعضی ایمانشان و بعضی عزت نفس شان را ..

و بعضی شرف و انسانیت شان را...

 

شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد ، حالم را بهم میزد

دلم میخواست همه نفرتم را تف کنم توی صورتش ...

انگار ذهنم را خواند ، موذیانه خندید و  گفت :

من کاری با کسی ندارم ، فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم و آرام نجوا میکنم .

نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم که چیزی ازم بخرد ، آدم ها بخاطر

 بخل و حسد و غرور ، خود دورم جمع میشوند .

 

سرش را نزدیکم آورد و گفت : تو با این آدم های ساده  فرق میکنی ، تو زیرکی و مومن .

زیرکی و ایمان آدم را نجات میدهد . اینها ساده و گرسنه اند و بجای هر چیز فریب میخرند ،

فریب رها کردن عشق پاک .. فریب انتخاب راههای نادرست بجای راه صداقت و ایمان ..

 

از شیطان بدم میآمد ، حرفهایش اما شیرین بود ،آخه  با همین حرفهای شیرین تو راهم فریفته بود .

گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت و گفت ...

ساعت ها در دفترش کنار بساطش نشستم ، تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیز هی دیگر بود .

دور از چشم شیطان آنرا برداشتم و در جیبم گذاشتم ، با خودم گفتم:  بگذار یک بار هم  شده کسی چیزی از شیطان بدزدد ،بگذار یک بار هم او فریب بخورد .

 

به خانه آمدم و درب جعبه عبادت را باز کردم ، توی آن جز : ریا ، و نیرنگ و فریب ، چیزی نبود .

فریب خورده بودم  با گفته های دلگرم کننده اش ...

با تفکر رهایی تو  برای آنکه مشکلاتت رو خارج از تصور ، هم برای تو و هم برای من جلوه گر ساخته بود ،

با تفکر رهایی تو از ترس آینده ای که ممکنه هیچ وقت نسلی از من و تو بر جا نمونه و همیشه در این حسرت بمونیم.

و هزارن هزار ریا و نیرنگ و دروغی که تحویلت داده بود و تحویلم داده بود .

بی اخیار اشک در چشمانم حلقه زد میخواستم برم یقه نامردش را بگیرم

و جعبه دروغین عبادتش را بر سرش بکوبم .

به سجده افتادم  ، خدا رو شکر کردم و خواستم کمکم کنه ...

از خدا خواستم دلم رو به نور و معرفت الهی روشن کنه ...

 

خدای من چقدر سبک شدم ...

دارم به این فکر میکنم که آیا باز یه فرصت تازه بتو داده میشه،  تا یکی  مثل من رو پیدا کنی ؟

یا خدا با عذاب و درد ، دلهایی رو که شکستی مرحم میکنه ...

 آره درسته این دنیا دار مکافاته باهر کی بد کنی نتیجشو میبینی حتی اگه اون طرف دنیا باشی ...

 

عزیزم  با اینکه تا آخرین لحظه با سیاهی قلبت و تظاهر به دوست داشتن ،

زندگیم رو سر شار از دلشکستگی کردی ،

خداوند اونقدر به من عشق داد که سرشار از عشق و شادی شدم .

اونقدر سرشار که میخوام همه دنیارو در این عشق  و شادی شریک کنم ،

و اصلا دلم نمیخواد کسی و غمگین ببینم ، حتی تورو ...

امیدوارم تو هم مثل من سرشار از عشق باشی تا همه دنیا تو قلبت جا بگیره  .

 

 دوستت دارم .

دلم برای عشق به تو

و دوست داشتن ات

تنگ خواهد شد

 

دلم  برای آرامش آغوش ات

تنگ خواهد شد...

 

دلم  برای

تنهایی..

انتظار کشیدن

و تلفن هایت ،

تنگ خواهد شد

 

دلم برای شادی هایت

آمدن هایت و

دردهای رفتن ات

تنگ خواهد شد ...

 

و پس از مدتی

دلم برای آنکه

دل تنگ دوست داشتن ات

بشوم

تنگ خواهد شد ...

 

 

 

اگه لیاقتش رو داشته باشی بدستم میاری

و اگه نه ....

 

دوست دارم بغلت کنم ،

و خوب به خاطر بسپارم ،

 چه کسی رو از دست دادم ..

و چه کسی من رو از دست داد ..

 

۲۹ دی ماه ۱۳86 

 تهران فرودگاه مهر آباد

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 18:30 توسط آرام |