نامه چهارم :
چقدر دنبالت گشتم و از تو هیچ خبری نبود...!
سرم سرگیجه می رود...!
نفس هایم رو به آخراست...!
این آفتابگردان کوچک فقط نگاهت را می خواهد...!
اما دریغ از قطره ای!
یادت نبود قبل رفتنت بگویی ،
زمستان دلت « قطبی » است؟؟؟؟
شعری نسراییده ام تا برایم ،
اشکی هدر دهی!
لبخند های رنگ پریده ام را
به آسمان خاکستری این شهر پر فریب ،
تا مرگ لاله ها ،
فروخته ام...
ضرباهنگی در رگم نیست تا
وحشت تنهایی ام را ببلعد!
دستی نیست تا دستهای سردم را امید
نوشتن دهد...!
سراب غفلتم را امروز ، بیداریم ،
هیهات می کند...
دخترک عروسک خواه دیروز ،
امروز زنی از قبیله تاریکی است ،
که هر نفس ماه را می کُشد تا ،
شاهد گریه هاش نباشد.
وجدان ترس آلودت را برایم برهنه کن!
بگذار در شیار خنده های جاهلانه ات تورا بیشتر ببارم!
بوی تند فضاحت این سردرگمی ،
لبهای بی بوسه ای که بارها تورا طلب می کرد ،
همه و همه
تنها دارایی این نفسهای سرکش من است!
تو ، تاریک مباش!
هنوز ماه به شعرت سَرَک می کشد...
تورا چه ربط به غربت؟؟؟
اینجا ، مردی هست ،
که تا همیشه در انگیزش ترانه ای می سوزد...!
1۳ شهریور 86

