نامه هفتم :
امشب بیستم شهریور و هفدهمین شب تنهایی من است ، هفده شب دارم با خدای خودم راز و نیاز میکنم ، و التماس کنان در خواست دریافت خبری از سلامتی تو، اما افسوس از خود تو ....
اما ظاهرا( دکی جون) مقرب تر از من بوده در پیش درگاهتون ، چرا که با سماجتهای مکرر و تماس های پی در پی من ، بناچار اقرار فرمودند : شما در ابوظبی هستید ، و با توجه به استفاده از داروها و محیط جدید مداوا حالتون از زمانی که ایران بودید خیلی یهتر شده (خدا رو شکر ).
نمیدونم ..! چرا تا این حد برات غریبه بودم ؟
تو حتی موقع رفتن یک خداحافظی تلفنی هم نکردی !
یعنی من لایق نبودم ؟ منی که اون همه عشق و احساس رو به پات ریختم .
تو مقصد رو دبی ، بیمارستان ایرانیان اعلام کردی ، بعد سر از ابوظبی در آوردی ...!
تو صداقت ، وفاداری طلب کردی و منم از همه چیزم برات مایه گذاشتم ، پس این دوز و کلک بازی ها چیه ؟؟؟
مسئله امنیتی و نداشتن تلفن ثابت و این خزعولات کدومه ؟
یعنی تو در این هفده روز رو به موت بودی ، که نتونستی یک تماس با من بگیری ، پس چطوری تو این مدت دو بار با خانواده تماس گرفتی که مادرت اظهار بی اطلاعی میکنه و بهناز یا دکی جون برگرده بگه تا حالا 2 بار تماس گرفته ....(خانمی که جواب تلفن رو داده گفته خواهرشم، که صد البته همون آدمهای دور بر دکی جون بوده)
اصلا" به ذهن گرامیتون خطور کرده توی این مدت بی خبری من بدبخت تو این بیابون بی آب و علف چی داره بهم میگذره ؟ با غم دوریت چطوری باید سر کنم ؟ روزی چند بار به درگاه خدا زار بزنم و طلب سلامتی و کسب خبری از احوالت کنم .
راستی ، واقعا" اگه حالت بهتره بر اساس گفته های اقوام و دوستان ، و تا حدودی مشکلاتت بر طرف شده به قول مامان محترمتون ، پس چرا سراغ من مادر مرده رو نگرفتی ؟ چرا یک تماس با من نمیگیری و من رو از این همه تشویش و نگرانی نجات نمی دی ؟ مگه من همون عشق آرامش دهنده زندگیت نبودم ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟
نمیدونم همه این رفتارها و اعمال تو داره بشدت من و دیوانه میکنه ، خدا کنه که من در اشتباه باشم ، اما گمون کنم اشتباهی در کار نیست ! چرا که، اون چیزی که میبینم میتونم باور کنم .
من و از این آشفتگی نجات بده ...
به حرمت نون و نمکی که باهم خوردیم ...
و به حرمت لحظه های پر از آرامشی که در کنار هم آسائیدیم ...
منو از این مرداب بیخبری و تشویش نجات بده ...
چشم انتظارت میمونم ......
بیستم شهریور 86

