تبليغاتX
بهاره - نامه هشتم

نامه هشتم :

 

 خدا رو شکر ، بالاخره یک خبری از سلامت تو بدستم رسید .

امروز رسیدم تهران ،  بعد از بیست روز بیخبری زنگ زدم به مامانت ، ایشون فرمودند که دو روز پیش شما ، تماس گرفتید و خبر نسبتا" بهبودی خودتون رو اعلام فرمودید .

 کل صحبت من و مادرت  بعد از آنهمه التماس و خواهش بابت کسب خبر سلامتی تو در این مدت بیست روزه از مامان محترم  ، سر جم 50 ثانیه طول نکشید ، و ایشون یک سری فرمایش ها فرمودند که من چون در حال و هوای درستی نبودم ، اصلا نفهمیدم  در مورد چی صحبت میکنند .

 

از مامانت پرسیدم  بهش گفتید چرا به من زنگ نمیزنه ؟

ایشون فرمودند:  شما همش درگیر آزمایش و دکترو بیمارستان و ... بودید و اصلا فرصت تماس پیش نیومده ! نمی دونم شاید هم هیچ وقت این فرصت رو برای من نداشته باشی ! اما مهم نیست  من که این فرصت رو دارم ، و برای سلامتی و بهبودی تو از صمیم قلب دعا میکنم .

 

 اگه روزی در آستانه مرگم قرار بگیرم ، اول برای سلامتی تو و بهبود احوالت به درگاه خدای متعال دعا میکنم بعد با حضرت عزرائیل وارد مذاکره میشم .

 

از خوشحالی تماس تو با مامانت ، که بعد از 2 روز من در جریان قرار گرفتم ، داشتم بال در میآوردم ، خبر بهتر شدنت و بهبود وضعیتت نسبت به زمانی که تهران بودی من و واداشت  2 رکعت نماز شکر بجا بیارم .

 

سر نماز بی اختیار اشگ از گونه هام جاری شد ، نتونستم با آرامش و اطمینان قلبی  نمازم رو سلام بدم ، ناگهان بخودم اومدم دیدیم سجاده نمازم دارند از رطوبت اشکهام حسابی خیش میشن . خدا رو شکر کردم و  بلند شدم .

 

میدونی من همیشه از اینکه کسی رو عاشقانه دوست داشته باشم  یا به حد پرستش عاشقانه در کنارش باشم ، و اون آدم نتونه یا نخواد من و همون طور که من اون رو میخوام ، دوست داشته باشه  ، شدیدا" واهمه داشتم . ولی وقتی تو اومدی این واهمه و تردید رو کم کم از من گرفتی و عشقت در تارو پود دلم ریشه زد ، کم کم احساس کردم ، میتونم همون طور که دوسم داری دوستت داشته باشم .

 

یواش یواش ، دل دادم ، تردید رو کنار گذاشتم ، خودت هم معترف بودی که این تردید از روز اول در من بوده ،و بخاطر تو از بین رفت ، اما حالا که من در اوج یقین و موهبت عشق توام چرا تو باید تنهام بذاری؟

 

چرا نباید حالا که میدونم بهتر شدی و تا حدودی بهبود پیدا کردی ، بازم از تماس با من خود داری کنی؟

چرا باید من چشم انتظارت بمونم ، اونهم این همه مدت و آقای دکی از چندو چون رفتن تا مداوا و اقامتت با خبر باشه ؟

 گاهی حس میکنم  این ها همه انتقامی بود که مامانت بابت اون حرف هاداره ازمن میگیره ..!

با اظهار بی اطلاعی من و در اوج بی خبری و دلواپسی و تشویش نگهداشتند ، شما هم که با پیدایش مبحث دپرسیون و افسردگی مزمن بهار تا پاییز سالانه خودتون ، کوچکترین توجهی به دل دردمند و عاشقم نکردی ؟...!

اما من پشیمون نیستم ، بابت تردیدم در ابتدای عشق تو طاوان سختی رو دارم پس میدم . نمی دونم این بحران کی تموم میشه ؟ نمیدونم تو واقعا" کی دلت واسم تنگ میشه و باهام تماس میگیری ؟ اما آنچه مطمئنم میکنه و من هر لحظه به عشق تو راسخ تر و امیدوار تر میکنه ، همون دوست داشتن های صادقانه تو بوده ،همون در طبق اخلاص قرار دادن احساست نسبت به من بوده و اطمینان دارم تو همین روزها با یک تماس پر مهر و محبتت مثل روهای سرد زمستون 85 که صبح ها هر دو در مسیر رفتن به شرکت بودیم و من پشت تلفن با شندیدن صدای پر مهرت و گوش کردن به توصیه های مدبرانه و بهداشتی پزشکی تو قند تو دلم آب میشد ، من و از نگرانی و دلمردگی و تشویش نجات میدی .. من اطمینان دارم  نانازم .....

 

پسر نازت بی صبرانه چشم براهته ....

                                                                          

                                                                                بیست یکم شهریور هشتادو شش تهران

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 1:6 توسط آرام